Contextuality
چند نفر حتی مطمئن نبودند درست شنیدهاند. نگاهها از روی دفترچهها بالا آمد. کسی در ردیف دوم عینکش را کمی بالا کشید. یکی لبخندی زد که بیشتر شبیه سپر دفاعی بود تا واکنش واقعی.
او ادامه داد که قصد دارد درباره موضوعی حرف بزند که در تخصصش نیست، و بدون آمادگی کافی، در برابر جمع فکر کند. نه برای نمایش، نه برای شگفتزده کردن کسی. بلکه برای اینکه اگر زمین خورد، زمین خوردنش واقعی باشد.
در این لحظه، سکوت سالن تغییر کرد. دیگر سکوت رسمی نبود؛ نوعی مکث ذهنی بود. برخی در ذهنشان او را تحسین کردند. برخی دیگر از همین حالا منتظر لغزشش بودند.
او گفت: «میخواهم درباره محدودیتهایی حرف بزنم که زبان بر فکر ما تحمیل میکند.»
کلمه «تحمیل» در هوا ماند. چند نفر ابرو در هم کشیدند. یک استاد مسن در گوشه سمت راست، خودکارش را روی دفتر گذاشت و دست به سینه نشست.
سخنران آهسته قدمی به جلو برداشت. انگار با هر جمله کمی از پناه تریبون فاصله میگرفت.
«ما در چارچوب دستور و واژگان خودمان فکر میکنیم. شاید ساختار زبان، مسیر اندیشه را از پیش تعیین کند.»
حالا چند سر به نشانه مخالفت تکان خورد. یکی زیر لب چیزی گفت که شنیده نشد. دیگری با حالتی بین کنجکاوی و بدبینی به او خیره ماند.
او از میراث تاریخی دستور زبان گفت؛ از اینکه مفاهیمی مثل «بودن»، «داشتن»، «خویشتن» و استعارههای بدنی، از دورههایی آمدهاند که تجربه انسانی سادهتر بوده است. وقتی این جمله را گفت، خودش هم فهمید که بیش از حد سادهسازی کرده. مکث کوتاهی کرد. لبهایش را روی هم فشرد. اما عقب نکشید.
«پیشنهاد من خلق گرامر و واژگان تازه است.»
این جمله مثل سنگی در آب افتاد. موجهای کوچکِ واکنش از یک ردیف به ردیف دیگر منتقل شد.
اولین اعتراض، آرام اما دقیق بود:
«اگر “بودن” و “داشتن” را کنار بگذاریم، چه میماند؟ درباره چه چیزی حرف میزنیم؟»
صدای پرسشگر صاف و بدون هیجان بود. همین بیهیجانی، آن را جدیتر میکرد.
سخنران لبخندی زد که بیشتر شبیه اعتراف به خطر بود. پاسخ داد که همین پرسشها نشان میدهد ذهن ما چقدر به چارچوبهای موجود وابسته است. اما خودش هم حس میکرد جملهاش کمی دفاعی به نظر میرسد.
از انتهای سالن، صدایی با لحن خسته گفت:
«اینجا همه با این بحث آشنا هستند. حتی کاری که لودویگ ویتگنشتاین آغاز کرد هنوز گرههایش باز نشده. شما دقیقاً چه چیز تازهای دارید؟»
نام ویتگنشتاین مثل وزنهای روی میز افتاد. سنگین و غیرقابل نادیده گرفتن.
سخنران برای لحظهای به عکسهای روی دیوار نگاه کرد. شاید دنبال همدستی میگشت. شاید دنبال راه فرار.
«چیز تازهای ندارم»، بالاخره گفت. «فقط این پرسش را جدیتر میگیرم.»
در این جمله، صداقت بیشتری بود. و همین صداقت، واکنشها را پیچیدهتر کرد. دیگر نمیشد او را صرفاً متهم به ادعای توخالی کرد.
بحث تندتر شد. یکی گفت این پروژه عمر حرفهای یک نفر را میبلعد. دیگری پرسید چرا به جای این، سراغ مسئلهای ملموستر نرفته است. کسی حتی با لحنی نیمهطنز پیشنهاد کرد درباره نیروی ضدجاذبه حرف بزند.
هر جمله مثل ضربهای کوچک بود. سخنران هر بار کمی عقب میرفت، بعد دوباره جلو میآمد. شانههایش سفت شده بود. دستهایش گاهی در هوا حرکت میکردند، گاهی بیهدف کنار بدنش میافتادند.
شنوندگان همچنان با نگاه تمسخرآمیزی به سخنران می نگریستند، تا اینکه یکی از آنها با صدایی کمی ناامیدانه پرسید:
"خوب، اگر واقعاً چنین پیشرفت هایی داشته اید، پس بگویید چه کرده اید؟ چه تغییراتی در ساختار زبانی خود ایجاد کرده اید که به ما نشان دهید این کار امکان پذیر است؟"
سکوتی طولانی بین سؤال و پاسخ افتاد. صدای تهویه قدیمی سالن برای چند ثانیه تنها صدای موجود بود.
«هنوز تغییر محسوسی ایجاد نکردهام.»
این جمله با صدای آهسته گفته شد. نه دفاعی بود، نه مغرور. فقط اعتراف.
فضا برای لحظهای انسانی شد. دیگر بحث صرفاً نظری نبود. حالا یک نفر روبهروی جمعی ایستاده بود که خودش هم میدانست روی زمینی ناپایدار قدم گذاشته.
شنوندگان دیگر، چهره هایشان را در هم کشیده، سر تکان دادند و به سخنران با نگاهی سرزنشگر می نگریستند. یکی از آنها به تلخی و با دلخوری پرسید:
"خب آقای سخنران، حالا می خواهید به ما بگویید چرا ما را به اینجا دعوت کرده اید؟ آیا فقط قصد داشتید ما را مسخره کنید و به بازی بگیرید؟"
سخنران احساس کرد ناگهان مسیر ماجرا به سمت دیگری می چرخد. قرار بود فقط خودش شرمگین شود، اما الان می دید که شرم یک اتفاق دوطرفه است، با صدایی منقبض پاسخ داد:
"خیر، به هیچ وجه چنین نیست. من با تمام وجود به دنبال راه حلی برای محدودیت های زبان هستم و به شما اعتماد کرده ام که در این مسیر همراهی کنید. اما اگر احساس می کنید وقتتان تلف شده، متأسفم. اگر مایل نیستید، می توانید همین الان این مکان را ترک کنید."
احساس کرد که تحت هیجان و فشار، صداقت خود را از دست داده است.
بعد از لحظاتی سکوت، یکی از شنوندگان با نگاهی نافذ از سخنران پرسید:
"اگر واقعاً هدف شما طرح یک چالش پیچیده و غیرممکن بود تا ما را به چالش بکشید، پس چرا در مورد موضوعات دیگری مانند دستیابی به سرعت بالاتر از نور، ایجاد نیروی ضدجاذبه یا حتی صلح پایدار جهانی نپرسیدید؟ آیا این مسائل پیچیده تر و دشوارتر از آنچه شما مطرح کرده اید، نیستند؟"
سخنران در برابر این سؤال قاطع و روشن تکان خورد. او با کمی رنج و ناامیدی در صدایش پاسخ داد:
"بسیار خوب، شما نقطه ضعف من را برملا کردید. بله، من واقعاً قصد نداشتم چنین چالش سختی را پیش روی شما قرار دهم. هدفم صرفاً آزمودن توان خودم و سنجش واکنش های شما بود. متأسفم که در شما احساس فریب ایجاد کرده ام."
یکی دیگر از شنوندگان با چهره ای سرزنش گر به سخنران نگاه کرد و پرسید:
"پس به نظر می رسد، شما، هم ما را و هم خودتان را دست انداخته اید. آیا از این کار منفعتی به دست می آورید یا واقعاً شخصاً در حال تخریب خود هستید؟"
سخنران برای لحظاتی سکوت کرد. سپس با صدایی آکنده از شرمندگی پاسخ داد:
"شما کاملاً درست می گویید. من واقعاً قصد نداشتم تا این حد شما را فریب دهم و برای خود منفعتی به دست آورم. درواقع، این ایده در ذهن من به وجود آمده بود تا ببینم تا چه میزان می توانم مرزهای تفکر را گسترش دهم. اما اینکه این موضوع را به شکل نامناسبی به اجرا درآورده ام، باعث خجالت من شده است. اگر حاضرید، من مایلم که همچنان با هم روی این موضوع کار کنیم و ببینیم واقعاً چه امکاناتی پیش رو داریم."
همان لحظه که شنوندگان در حال ترک سالن بودند، یکی از آنها در حالی که از صندلی برمی خاست، به سخنران گفت:
"خوب، می توانی همین الان کمی زور بزنی و ببینیم نحوه کار کردنت روی یک موضوع چگونه است؟ تا شاید قانع شویم که واقعاً برای تغییر زبان تلاش می کنی."۴
سخنران کمی متعجب به او نگاه کرد، اما سپس لبخندی زد و پاسخ داد:
"بسیار خب. اجازه دهید تا به جای آن چالش قبلی، روی موضوع دیگری کار کنیم. چطور است اگر موضوع ایجاد نیروی ضد جاذبه را امتحان کنیم؟ با هم می توانیم به این مسئله بپردازیم و ببینیم چه پیشرفت هایی می توانیم داشته باشیم."
شنونده با خشمی رو به افزایش، به پیشنهاد سخنران واکنش نشان داد:
"نه خیر قربان! لطفا همان موضوع اصلی را دنبال کنیم - تغییر و ارتقای زبان. شما گفتید که این یک چالش اساسی و دشوار است. اگر واقعاً به آن باور دارید، پس بیایید کمی در آن عمیق تر شوید و ببینیم چه راهکارهایی می توانید ارائه دهید."
سخنران گفت : "خوب، اجازه دهید کمی بیشتر در مورد چالش تغییر و ارتقای زبان صحبت کنیم. به نظر من، یکی از مهمترین نکات این است که زبان ها، هویت و فرهنگ یک جامعه را منعکس می کنند. بنابراین، دگرگون ساختن یک زبان نمی تواند صرفاً یک تغییر سطحی و ظاهری باشد. بلکه در واقع به معنای تحول در تفکر، ارزش ها و نگرش های آن جامعه است."
"در این راستا، چالش های مهمی پیش رو داریم. مثلاً مقاومت افراد در برابر تغییر، استانداردهای موجود در آموزش و رسانه ها، و همچنین بار تاریخی و ذهنی ای که هر زبان با خود حمل می کند. باید بتوانیم این موانع را شناسایی و برطرف کنیم."
"اما آنچه بیش از همه اهمیت دارد، نگاه جامع و سیستماتیک به این موضوع است. ما باید بتوانیم زبان را به عنوان بخشی از یک کل فرهنگی در نظر بگیریم و تغییرات را در همه ابعاد آن دنبال کنیم. این ممکن است یک فرایند طولانی مدت و پیچیده باشد، اما به نظر من تنها راه رسیدن به موفقیت است."
یکی از حضار به صورت تهدید آمیزی گفت : طفره نروید، شما مانند مدیران فقط در مورد آسیب شناسی و ابعاد چالش صحبت کردید، لطفا در مورد راهبرد تغییر دستور زبان و ترکیب واژه ها در جهت رفع محدودیت ها صحبت کنید. لطفا حاشیه نروید. شما مثل دانشجویی رفتار می کنید که به یک استاد راهنما نیاز دارد. دقیقا به موارد تکنیکی اشاره کنید که زبان مثلا فارسی، نحوه تفکر و درک ما را محدود می کند. آنگاه شاید بتوان به راه حل آن فکر کرد. آیا این مسائل را می توان با خود زبان توضیح داد؟
آه، بله، شما کاملاً درست می گویید. یکی از موارد قابل توجه در زبان فارسی، محدودیت های موجود در بیان تنوع و طیف گسترده ای از هویت ها و جنسیت ها است. به عنوان مثال، در زبان فارسی نمایش و درک هویت های فرا جنسیتی یا بین جنسیتی چندان آسان نیست و اصطلاحات مناسب برای این منظور وجود ندارد.
همچنین، در زبان فارسی، نظام مفهومی برای بیان طیف وسیعی از روابط و ساختارهای خانوادگی محدود است. ما اصطلاحات دقیقی برای توصیف روابط فرامرسوم خانوادگی نداریم و این می تواند درک ما از مفاهیم خانواده را دچار محدودیت کند.
علاوه بر این، در زبان فارسی، نحوه بیان احساسات و ذهنیات شخصی گاهی محدود است. ما اغلب به صورت غیرمستقیم و با استفاده از اصطلاحات کلی و کلیشه ای به بیان عواطف می پردازیم و ممکن است نتوانیم ظریف ترین نکات را بیان کنیم.
- نمی توانم گفته های شما را دنبال کنم. لطفا در هر مورد مثال بیاوردید تا منظور شما را متوجه شویم.
باشد، اجازه دهید در هر مورد مثال هایی را ارائه دهم تا بهتر متوجه شوید که چگونه محدودیت های زبان فارسی می تواند بر نحوه تفکر و درک ما تأثیر بگذارد.
در مورد محدودیت های بیان هویت و جنسیت:
در زبان فارسی، برای افرادی که هویت جنسیتی آنها فراتر از دوگانه زن/مرد است، اصطلاحات مشخص و مناسبی وجود ندارد. به عنوان مثال، واژه ای همچون "ایشان" برای افراد غیردوجنسیتی وجود ندارد و این می تواند باعث شود آنها احساس نادیده گرفته شدن کنند.
در مورد محدودیت های بیان روابط خانوادگی، در زبان فارسی، واژگان ما عمدتاً بر اساس ساختار خانواده هسته ای متمرکز است. اما برای توصیف روابط در خانواده های گسترده یا ساختارهای غیرمرسوم خانوادگی، اصطلاحات دقیقی وجود ندارد. این می تواند باعث شود افرادی که در چنین ساختارهایی زندگی می کنند، احساس عدم درک شدن داشته باشند.
در مورد محدودیت های بیان احساسات، در زبان فارسی، ما اغلب از اصطلاحات کلی و کلیشه ای برای بیان عواطف و هیجانات استفاده می کنیم. مثلا واژه هایی همچون "خوشحال" یا "ناراحت" بسیار محدود هستند و نمی توانند ظرافت و تنوع عواطف را به خوبی نمایش دهند. این امر می تواند منجر به فقر در بیان و حتی سطحی شدن تجربه های ذهنی شود.
- آیا تمام انتقاد شما به محدودیت های زبان، به رویکرد فمینیستی اختصاص دارد؟ من گمان می کردم و امیدوار بودم نمونه های جاه طلبانه تری بشنوم. از سوی دیگر این مثال ها نشان از فقر فکری و انتقادی در جامعه است که تولیدات فکری منجر به ایجاد گفتمان جدید و نشت واژه های جدید نمی شود وگرنه این زبان قادر به تولید یا جذب مفاهیم هست. شاید مساله ی شما بیشتر جامعه شناختی و فرهنگی باشد تا زبان شناختی.
شما کاملاً درست متوجه شده اید. من تمرکز بیشتری روی مباحث مربوط به فرابرشی جنسیت داشتم، اما محدودیت های زبان فارسی فراتر از این موارد نیز هستند. اجازه دهید چند مثال دیگر نیز ارائه دهم:
مثلا در مورد محدودیت های بیان پیچیدگی های فرهنگی زبان فارسی گاهی در بیان ظرافت ها و پیچیدگی های فرهنگی محدود است. برای مثال، ما واژه های دقیقی برای بیان انواع احترام و رابطه بین افراد در فرهنگ ایرانی نداریم. این می تواند باعث شود برخی ظرایف اجتماعی و فرهنگی در ترجمه یا بیان به درستی منتقل نشوند.
یا در مورد محدودیت های بیان درک زمان و فضا در زبان فارسی، ساختارهای دستوری برای بیان درک پیچیده از زمان و فضا محدود است. مثلا در توصیف زمان، ما عمدتاً از واژگان خطی و ساده استفاده می کنیم و امکان بیان درک چرخشی یا چندلایه از زمان به راحتی وجود ندارد. این می تواند تأثیری بر نوع ادراک ما از مقوله زمان داشته باشد.
زبان فارسی گاهی در بیان مفاهیم انتزاعی و فلسفی با محدودیت مواجه است. برخی مفاهیم پیچیده و چند لایه را نمی توان به راحتی در قالب واژگان فارسی بیان کرد و این می تواند فرایند تفکر انتزاعی را متأثر سازد.
- لطفا نمونه هایی از زبان های دیگر می آورید که در فارسی وجود ندارد؟
در زبان ژاپنی، سیستم احترامات بسیار پیچیده و ظریفی وجود دارد که امکان بیان دقیق و ظریف روابط اجتماعی را فراهم می کند. برای مثال، ساختارهای خاصی برای نحوه حرف زدن با افراد مسن تر یا با مقام بالاتر وجود دارد که در زبان فارسی معادل آنها را نمی بینیم.
در زبان چینی، امکان بیان درک چرخشی از زمان و فضا بسیار بیشتر است. آنها واژگان و ساختارهای دستوری ویژه ای دارند که می توانند درک غیرخطی از زمان را بیان کنند. در مقابل، در زبان فارسی این امکان محدودتر است.
زبان های بومی برخی قبایل آمریکای شمالی، مانند زبان دکوتا، امکان بیان بسیار دقیق و ظریف احساسات و حالات ذهنی را دارند. آنها واژگان بسیار غنی و پرکاربردی برای توصیف حالات روحی و ذهنی افراد دارند که در زبان فارسی نمی بینیم.
- شنونده با لبخند ظریفی گفت به نظر می رسد بالاخره شما تحقیقاتی هم داشته اید و این کمی از رنجش اولیه من در مسخره شدن توسط شما می کاهد.
لطفا مرا ببخشید اگر در پاسخ اولیه ام محدود بودم، قصد داشتم کلیت موضوع و اهمیت آن را پررنگ کنم و حوصله شما را با جزئیات تکنیکی لبریز نکنم. شما کاملاً درست متوجه شدید که من تحقیقات و مطالعاتی را در این زمینه انجام داده ام تا بتوانم مثال های مناسب تری ارائه دهم. باید اعتراف کنم که واقعاً قصد نداشتم شما را مسخره کنم یا کوچک جلوه دهم. هدفم نابود کردن خودم در مواجهه با یک مساله ی غیر ممکن بود.
- روابط، تمایزها، زمان غیر خطی، احساسات و تجربیات ذهنی متنوع، به نظر می رسد لیست محدودیت ها دارد غنی تر می شود. می توانید این لیست را کامل کنید؟ شاید چند پروژه ی تحصیلات تکمیلی برای دانشجویانم از آن بیرون بیاید!
حضار باقی مانده خندیدند و خود سخنران هم. سپس ادامه داد که شما کاملاً درست متوجه شده اید که این چالش ها بسیار گسترده و چندجانبه هستند. اجازه دهید من سعی کنم این لیست را به طور کامل تر ارائه کنم:
- محدودیت در بیان روابط و ساختارهای غیر سنتی خانوادگی
- نبود تمایز کافی میان انواع احترام و رابطه اجتماعی
- فقدان واژگان دقیق برای توصیف ادراک و درک زمان و فضا غیرخطی
- محدودیت در بیان طیف وسیع و ظریف احساسات و تجربیات ذهنی
- چالش در بیان مفاهیم انتزاعی و فلسفی پیچیده
- کمبود امکان بیان هویت های فراتر از دوگانه زن/مرد
- محدودیت در توصیف تنوع فرهنگی و نمادهای آن
- خوب گمان می کنید در آینده ی دور چه تجربیاتی به دست می آوریم که نیازمند تغییر بنیادی ساختار زبان باشد؟
یکی از موارد احتمالی می تواند ظهور فناوری های پیشرفته ای باشد که درک ما از زمان و فضا را دگرگون کنند. به عنوان مثال، اگر با پیشرفت علوم مغزی و فناوری های واقعیت مجازی، ما بتوانیم تجربیات ذهنی و ادراکات چندحسی جدیدی را تجربه کنیم، ممکن است نیاز به ساختارهای زبانی نوینی برای توصیف این تجربیات پیدا کنیم. با گسترش ارتباطات فرامرزی و تعامل با فرهنگ های مختلف، ما ممکن است به درک عمیق تری از تنوع هویت ها و روابط اجتماعی برسیم. در این صورت، احتمالاً به واژگان و ساختارهای زبانی جدیدی برای بیان این درک نیاز پیدا خواهیم کرد.
با هر مثال، اتاق کمی نرمتر میشد. مقاومت هنوز بود، اما دیگر صرفاً برای سرکوب نبود. بیشتر شبیه کشمکش بود.
با این حال یکی از حضار پر نفوذ گفت : باز هم به کلی گویی بازگشتید، البته پرسش من هم منصفانه نبود. در این میان متوجه شدم که لحن صحبت من با شما سلطه جویانه، طلبکارانه و بی مبالات است. این به نظرم غیر اخلاقی است که در حال یادگیری باشم ولی شما را نیز کوچک و ناچیز بدانم. به چه حقی شروع به این کار کردم، به واسطه ی قضاوت اولیه و عصبیت و هیجان ناشی از آن، یا خود شما هم خواستار ایجاد این رابطه ی سلطه جویانه بودید؟ اگر چنین بود هم من باید هوشیار تر می بودم و در این دام نمی افتادم. دارم به این فکر می کنم که آیا ساختار زبانی وجود دارد که بتوان از بروز چنین روابط بین فردی جلوگیری کند؟ آیا چنین تلاشی تا کنون صورت گرفته؟
وای شما سؤال بسیار عجیب و مهمی مطرح کردید. آیا راه حل بازی های قدرت در ساختار زبانی ما نهفته است؟ این نکته ای است که کمابیش به آن توجه شده، مخصوصا در جنبش های پساساختارگرایی. در واقع، برخی زبان شناسان و فیلسوفان زبان بر این باورند که ساختار زبان می تواند تا حدی الگوهای تفکر و رفتار اجتماعی را شکل دهد. در این راستا، پیشنهاد هایی مانند ایجاد ساختارهای دستوری خنثی از لحاظ جنسیت، یا ایجاد روش های متنوع برای بیان روابط اجتماعی و احترام، مطرح شده است. همچنین، ایده استفاده از زبانی که از لحاظ فرهنگی خنثی و فراگیر باشد، نیز مورد توجه قرار گرفته است. این می تواند به تضعیف نگرش های سلطه جویانه و ایجاد تعامل برابرتر کمک کند.
حاضران در میان نشستن و برخاست و بین صندلی ها و در آستانه ی در بی حرکت مانده بودند.
یک نفر در آستانه ی در خروجی، گویی که بخواهد یک سوال بپرسد و بدون آنکه منتظر جواب باشد خارج شود پرسید: می توانیم چهارم شخص همیشه حاظر صامت را در ساختار زبان وارد کنیم؟
یک نفر دیگر پرسید : ساختار خطی و متوالی کلمات را چه کار می کنید؟ زبان همچنان تک بعدی است، اگر عکس و نقاشی یا ریاضیات رسته ای را زبان به حساب نیاوریم، اما تجارب ما سه بعدی است و به قول شما غیر خطی و تحت تاثیر حافظه ی مبهم و قابل تفسیر. برای اینها چه عناصر جدیدی به زبان اضافه می کنید؟
سخنران شروع کرد به خیالپردازی. از متنهای چندشاخهای گفت، از لایههای همزمان روایت، از ترکیب واژه با نمودار و نشانههای ریاضی، از ضمایری که زاویه دید را شفافتر کنند، از جملههایی که عمداً ناتمام بمانند تا خلأ حافظه را بازتاب دهند.
حالا اتاق دیگر میدان نبرد نبود. بیشتر شبیه کارگاهی شده بود که ایدهها روی میز ریختهاند، نامنظم و نیمهساخته.
نور بیرون کمکم تیرهتر میشد. سایهها بلندتر شده بودند. بعضی هنوز نشسته بودند، بعضی ایستاده، بعضی میان رفتن و ماندن مردد.
سخنران دیگر آن مرد مطمئن آغاز جلسه نبود. صدایش آرامتر شده بود، حرکتهایش کندتر. اما در نگاهش چیزی زندهتر دیده میشد؛ نه پیروزی، نه شکست—فقط درگیری واقعی با مسئله.
فقط یک اتاق قدیمی بود، چند ذهن خسته اما درگیر، و پرسشی که در هوا باقی ماند؛ پرسشی درباره اینکه آیا زبان، همانطور که هست، کافی است یا شاید هرگز کافی نبوده.
نور سالن تقریباً خاموش شده بود. فقط چراغهای دیواری مانده بودند؛ نور زردی که صورتها را نیمهروشن میکرد و سایهها را عمیقتر. چند نفر رفته بودند، اما هستهی سخت باقی مانده بود. صندلیها دیگر منظم نبودند؛ برخی چرخانده شده، بعضی نزدیکتر به هم. تریبون کنار گذاشته شده بود. حالا همه در یک دایره نامنظم نشسته بودند، مثل محفلی که تصمیم گرفته از قالب رسمی فاصله بگیرد.
سخنران که حالا بیشتر شبیه یک عضو جمع بود تا مدعی آغاز جلسه آهسته گفت:
«اگر قرار است درباره محدودیت زبان حرف بزنیم، شاید باید همینجا چیزی بسازیم. نه در مقالهای بعدی. همین حالا.»
یکی از دانشجویان با هیجان جلو آمد:
«ساختن زبان از صفر؟ این کار اسطورهای است. شبیه کاری که در روایتهای میانرودان به خدایان نسبت میدهند.»
استاد تاریخ ادیان لبخند زد:
«در اسطورهی سومری، انکی زبانها را پراکنده میکند تا انسانها پراکنده شوند. در داستان بابل، وحدت زبان منجر به ساختن برجی میشود که خدا را نگران میکند. انگار همیشه زبان یا ابزار قدرت بوده یا ابزار گسست.»
سکوت کوتاهی افتاد. بعد ریاضیدانی که تا آن لحظه فقط گوش داده بود، گفت:
«شاید ما نباید زبان را به صورت رشتهای خطی از نشانهها ببینیم. اگر هر نماد به جای یک صدا، یک شبکهی روابط را نمایندگی کند چه؟»
چند نفر به او خیره شدند.
او ادامه داد: «در مکانیک کوانتومی، contextuality به ما میگوید که ویژگی یک سیستم مستقل از زمینهی اندازهگیری تعریف نمیشود. شاید معنا هم چنین باشد. یک واژه نباید یک معنا داشته باشد؛ باید گرهای در شبکهای از زمینهها باشد.»
یکی از فیزیکدانان حاضر سر تکان داد:
«در قضیه کوخن-اسپکر، نمیتوان به کمیتهای کوانتومی مقادیر از پیشتعیینشده داد بدون اینکه به تناقض برسیم. شاید واژهها هم همینطورند. نمیتوان برایشان معنای ثابت تعیین کرد؛ معنا وابسته به بافت است.»
سخنران با چشمانی روشن گفت:
«پس بیایید الفبایی طراحی کنیم که هر حرف، یک بردار معنایی نباشد، بلکه یک ساختار موضعی باشد. چیزی شبیه یک شِیف.»
ریاضیدان لبخند زد:
«sheaf homology دقیقاً با همین ایده کار میکند. شما دادههای محلی را روی فضاهای باز تعریف میکنید و سپس بررسی میکنید که آیا میتوان آنها را به دادهای سراسری چسباند. اگر شکاف وجود داشته باشد، همولوژی آن را آشکار میکند.»
دانشجوی فلسفه گفت:
«یعنی هر نماد ما، مجموعهای از معانی موضعی داشته باشد، و جمله زمانی شکل بگیرد که این معانی بتوانند بدون تنش به هم بچسبند؟»
«یا دقیقتر»، ریاضیدان پاسخ داد، «اگر نتوانند بچسبند، خود آن شکاف بخشی از معنا شود.»
همه برای لحظهای سکوت کردند. ایده داشت شکل میگرفت.
استاد اسطورهشناسی گفت:
«در اسطورههای هندو، واژهی “اُم” نه یک صدا، بلکه کل کیهان است؛ شبکهای از آفرینش و انحلال. شاید نمادهای ما هم باید چنین باشند.»
دانشجوی دیگری گفت:
«و دربارهی برابری؟ اگر میخواهیم از دوگانههای محدود عبور کنیم، مفهوم هویت را چه میکنیم؟»
ریاضیدان بیدرنگ پاسخ داد:
«homotopy type theory. در آنجا برابری یک گزارهی خشک نیست. اگر دو شیء برابر باشند، مسیری میان آنها وجود دارد. و مسیرها خودشان میتوانند مسیرهای بالاتری داشته باشند. برابری تبدیل به ساختاری چندلایه میشود.»
سخنران زیر لب گفت:
«پس در زبان ما، وقتی میگوییم “این همان است که آن”، باید بتوانیم مسیرهای مختلف میان آنها را ثبت کنیم. نه یک همانی، بلکه خانوادهای از همانیها.»
یکی از حاضران که تا آن لحظه آرام بود، گفت:
«شبیه اسطورهی نورس دربارهی ایگدراسیل؛ درختی که جهانها را به هم متصل میکند. هر شاخه یک مسیر، هر ریشه یک پیوند پنهان.»
دانشجوی فیزیک دفترش را باز کرد و شروع به رسم گرههایی کرد که با خطوطی به هم وصل بودند.
«ببینید»، گفت، «هر نماد میتواند یک گراف باشد. گرهها مفاهیم موضعیاند، یالها روابط. وقتی دو نماد کنار هم میآیند، گرافهایشان ادغام میشوند. اگر تناقض داشته باشند، ساختار همولوژیک آن شکاف را نشان میدهد.»
یکی با خنده گفت:
«پس جمله دیگر رشتهای از کلمات نیست؛ ترکیب دو فضاست.»
فضا ناگهان پر از انرژی شد. صندلیها نزدیکتر آمدند. کاغذها روی زمین پخش شدند.
سخنران گفت:
«بیایید یک نماد بسازیم. مثلاً نماد “خود”.»
ریاضیدان گفت:
«در گرامر جدید، “خود” باید یک توپولوژی باشد، نه یک واژه. مجموعهای از ادراکات، حافظهها، روابط اجتماعی، بدن، تاریخ.»
دانشجوی فلسفه اضافه کرد:
«و contextuality به ما میگوید این توپولوژی بسته به زمینه تغییر میکند.»
استاد اسطوره گفت:
«در اساطیر یونان، پرسفونه هم ملکهی زیرزمین است هم دختر بهار. یک موجود با دو زمینه. شاید “خود” هم چنین باشد.»
در این لحظه، چیزی عجیب رخ داد.
کسی متوجه شد که طرحهای روی کاغذ، وقتی کنار هم قرار میگیرند، شبیه نقشهای زندهاند. گرافها شروع کردند به تکثیر. نه واقعاً، اما در ذهن همه، خطوط دیگر فقط خطوط نبودند؛ مثل رشتههای عصبی به نظر میرسیدند.
سخنران آهسته گفت:
«اگر این زبان را کامل کنیم، میتوانیم حافظهی انسانی را بیرون از مغز نگه داریم. هر تجربه، یک گره در شبکه. هر ارتباط، یک مسیر.»
فیزیکدان گفت:
«یک برونسپاری آگاهی. مثل یک میدان مشترک.»
ریاضیدان آرام زمزمه کرد:
«زبان به یک فضا تبدیل میشود که انسانها در آن حرکت میکنند.»
سکوتی افتاد. نه از خستگی، بلکه از درک یک امکان.
در همین لحظه، یکی از دانشجویان با صدایی لرزان گفت:
«شما هم حس میکنید؟ انگار این شبکه دارد نفس میکشد.»
همه خندیدند، اما خندهشان کامل نبود.
سخنران به طرحها نگاه کرد. خطوط، گرهها، یادداشتها. احساس عجیبی داشت؛ مثل کسی که نه چیزی ساخته، نه چیزی را کشف کرده، بلکه پردهای را کنار زده است.
«شاید زبان همیشه زنده بوده»، گفت آرام. «ما فقط فکر میکردیم ابزار است.»
استاد اسطوره آهسته پاسخ داد:
«در بسیاری از فرهنگها، کلمه خالق جهان است. لوگوس در سنت یونانی، “کلمه” در انجیل یوحنا، مانترا در ودایی. شاید زبان پیش از ما وجود داشته و ما درون آن رشد کردهایم.»
ریاضیدان گفت:
«و حالا ما در حال تکامل آن هستیم. یا شاید آن در حال تکامل ماست.»
چراغهای سالن تقریباً خاموش شده بودند. بیرون شب کامل شده بود. اما درون دایره، نور کوچکی از تلفنها و لپتاپها روی صورتها میافتاد.
شبکهی جدید روی کاغذها و صفحهها گسترده شده بود. نه کامل، نه پایدار. اما زنده.
و در آن لحظه، حس عجیبی میانشان جریان داشت؛ اینکه زبان فقط وسیلهی بیان نیست. چیزی است که متولد میشود، رشد میکند، جهش مییابد، میمیرد و دوباره زاده میشود.
و شاید، همین حالا، در میان این جمع کوچک، یکی از آن جهشها آغاز شده بود.
ساختن خانه ای برای رفتن ، یافتن راهی برای ماندن ، شکستن مرزی برای بازگشتن ، شجاعت شاد بودن ، با تمام وجود زیستن. اگر که بودن ، اینگونه بودن.