" نشانه ی آزادی چیست؟  دیگر شرمنده ی خویش نبودن"
                                                                   نیچه،حکمت شادان ، بند 275

اندیشیدن به مفهوم شرمساری خود خجالت آور است ، یادآوری لحظات شرم آور زندگی حتی پس از سالها، شبیه لحظه ی سیلی زدن مادر "کالین اسمیت" در داستان "تنهایی یک دونده استقامت"، خون به چهره می آورد، احساسی شبیه آنچه در اتاق عمل و قبل از بیهوشی تجربه میکنیم ، یا هر تصمیم گیری یا عملی غیرفردی که باید اولین بار انجام دهیم یا در آن سوء شهرت داریم.

اما نبوغ
پارادوکس زای سعدی  همواره شجاعت اندیشیدنش را  در من زنده نگه داشته بود :

کرم بین و لطف پروردگار ، گنه بنده کردست و او شرمسار

به و برای سادگی فرض کنیم که اصولا وجه  تمایز انسان و حیوان و به نوعی خاص ترین حس انسانی همین شرم است ، پس برای شروع اثبات یا رد این فرض دست به دامان ویکیپدیا شویم و به دنبال "احساسات خودآگاه" بگردیم ، نتیجه خیره کننده است :

به علاوه ی ده ها صفحه در مورد تمایز پشیمانی ، خجلت ، رسوایی و گناه ، تحولات فیزیکی ناشی از آنها در بدن ، روانشناسی و راه های درمان آنها می توان یافت و حتی ریشه ی این کلمات که در نوع خود فوق العاده است مثلا در انگلیسی شرم از ریشه ی پوشانیدن می آید و صفت عیب پوشی را به خاطر می آورد از آن طرف کفر هم به معنی پوشانیدن است.

باز هم سعدی : 

گریان چو در قیامت چشم گناهکاران.

ملایم ترین و قابل تحمل ترین احساس شرم ، عذاب وجدان است که گونه ای رابطه ی خود با درونی شده ی اجتماع است. نه اجباری و نه مشاهده گری.

کشنده ترین احساس شرم ، مجبور بودن به انجام کاری با حضور مشاهده گری بی تفاوت است:
گونه ای نمایش قدرت ، ضعف و لذت.

اگر جهنمی در زمین قابل تجربه باشد همین احساس خلع سلاح شدگی در برابر چشمان متوقع غریبه و آشنا است ، شبیه احساس کودکی که والدینش او را در جمع دوستانش خیت می کنند. احمق ها!

تراژدی ، فرض بی عدالتیِ "خدا/جهان/طبیعت/انسان" است و اصولا تراژدی همین یکسان انگاری ناشی از جهل یا اصولا اعتراف به همین جهل است. من که به عدالت معتقد شده ام ، دیگر تراژدی را باور ندارم.