صبح ساعت 3:00 با استرس از خواب بیدار شدم و شروع به مطالعه کردم ، می دانستم یک ساعت از برنامه عقب هستم پس مطالعات حاشیه ای را کنار گذاشتم و به حل تمرینات پرداختم. بعد نوبت گزارش تز رسید که به سرعت شبیه سازی ها را آماده کردم و طبق معمول سر ساعت 5:30 از خانه بیرون دویدم. با اینکه تمام ماه گذشته هر شب فقط سه ساعت خوابیده بودم اما آنقدر شاداب بودم که تا ایستگاه تاکسی ها پیاده بروم. طی یک فرایند ماشینی در جایی غیر از وسط صندلی عقب پراید نشستم و پیش از آنکه ماشین حرکت کند با صدای زیبای العفاسی به خواب رفتم و پس از 45 دقیقه در میدان ونک بیدار شدم.

 

یک روز کاری در مرکز حواشی ملی

با تمام انرژی ، با بچه های نگهبانی سلام و احوالپرسی می کنم و در حالی که منتظر عبور از حفاظ های امنیتی و تایید هویت و احراز اصالت هستم انسانی ترین بخش کارمندی وجودم را نثار چهره های دوستانه ی آنهایی می کنم که به طور ابلهانه ای نام هیچکدامشان را نمی دانم و آنها بر خلاف تمامی عرف رایجِ مرکز، مرا به "نام کوچکم+جان" صدا می کنند. هر روز امیدوارم یک نفر از بچه های تدارکات به طور اتفاقی نام آنها را به قصد مزاح اول صبح صدا کند تا مرا از شرم پرسیدن مستقیم نام آنها در روز شوم مبادا خلاص کند. اما 6:30 صبح فقط منم و آنها و چراغ هایی که باید روشن کنم تا به آسانسور برسم. طبقه ی 27. کارت ورود به گروه را در جیب شلوارِ کار دیروزم جا گذاشته ام پس باید اسکن چشم و تست صوت را پاس کنم. تنها گروهی که این همه امنیت می خواهد.

 درِ ضدهمه چیز ، با صدای فیلم های علمی تخیلی باز می شود و خلاء تاریک از من می خواهد که دکمه ی چراغ های کم مصرف سفید را بزنم. محال است چنین کنم. من دیوانه ی کار کردن در تاریکی هستم. کورمال کورمال کلید های امنیتی را در جایگاه های خود قرار می دهم تا درِ اتاق باز شود. خوب الان بین 15 تا 30 دقیقه وقت دارم تا در محیط ایده آلم کار کنم.