گفتی کاش زودتر با هم آشنا می شدیم.

گفتم باید زمانی دور همدیگر را دیده باشیم.

شما هیچ سفری به زمان ما نداشتید؟

(تا به خودمان بجنبیم) ما دیگر در کودکی دیداری کردیم، در نوجوانی ترجیحا.

حتی دیگر از کودکی با هم بودیم.

فقط کمی از مرور آن خاطرات دور مانده ایم،

باید یکی دو دور دیگر بنوشیم.

ما فقط آینده ای را زیسته ایم که با تمام وجود می خواهیم انصاف از روزگار بستانیم و امروز به قضای عهد مستقبل دستی بیافشانیم، با جهان بازی کنیم و از تکرار کوچ کنیم،

و

گفت: «کاش این آشنایی را تقدّمی بود.»

گفتم: «مگر هر دیدار را از یک زمان می شمارند؟ باری، ما در روزگاری دیگر به هم رسیده‌ایم و اکنون یادِ آن بر ما سبقت می‌گیرد.»

گفت: «تو را از این عهد چه نشان مانده‌ست؟»

گفتم: «آن‌چه کودک را خاطره خوانند، پیران را بشارتِ بازآمدن بود. طفل را گذشته نباشد، که همه آینده است؛ و ما آینده‌ای را زیسته‌ایم که این ساعت، حسرتِ آن می‌بریم.»

گفت: «پس این ملالِ دوری از چیست؟»

گفتم: «از آن‌که مردمان، آن‌چه خواهند فراموش کنند و آن‌چه فراموش کنند، ایشان را فروگذارد. ما نیز چند روزی از مرورِ خویش غافل مانده‌ایم.»

پس قدحی دیگر خواست و گفت: «تکرار، جان را فرساید.»

گفتم:

به تکرار، هر آن‌که خو گرفت، فروخفت

و آن‌کس که کوچ کرد، جهانش نو دمید

آنگاه خاموشی در میان آمد؛ چنان‌که گویی سخن از ما پیشی گرفته بود و ما در عقبِ لفظ، خسته می‌رسیدیم.

نه آمدنم به سوی تو بود و نه راهی

تو پیشتر از نخست بودی، آگاهِ پایانی!

هنوز تشنه نبودم که آب از لبم پر زد

هنوز تشنه نبودم، که سیر گشت دهانی

به گرد نقطهٔ انگشت تو گشت زمین، پیداست

که قبله سوخت ز اندازهٔ تو، قبلهٔ ثانی!

همتم بر این بود کز پای خود جدا گردم

از آن سپس که چو آتش بجستی و نماند جایی

خیال نیست، خیالی نبوده است در این راه

زمین بس که شتابید، ماند بی‌بنیانی

دراز گشت شب وصل و باز در شب راهت

بلند گشت چنان قد که گم شد اندازه‌دانی

به نیم معجزه، ما را تمام خواست، نگارا

بهانه‌ای که نبود و نبود این همه پنهانی

هنوز هم نفسی مانده پیش از سخن تو

هنوز حرف نیامد که ما شدیم زبانی

به جست‌وجوی تو از جست‌وجو رمیدم و بعد

تو گم شدی چو دلیلی که باطلش کرد گمانی

بسوخت پرتو خورشید پیش اورادم

چو سایه خواستم از من تو را، که بود؟ تو دانی؟

نگاه تو که نه، بگذر از این، که من سراپا

بدل شدم به نگاهی که ماند اینهمانی