نورِ ماهَش از زیر پتویِ صبحِ پاییز، بیرون بود

وز درونِ غارِ شَمَنَش

وِردهای مرگ اندودِ روزِ مرا خواندن کرد

عقل آن بود که با شِکَرین خنده ی ظهر

کفّ نَفْسْ کردی و لبِ وسوسه بر طنازی ادب می بستی

شرط عارف به کم خفتن و خوردن و گفتن

خطاست بر بیمار و حاکم و طفل

هرسه مجموع به یک سروْ بنِ نازکْ طبع

تا به یک حرفْ از دو کلام

قهر نو بنمود و شب ما کرد ظلام