1404

۲۸ اسفند ۱۴۰۴ تحمل وزن خود را ندارد،

ایستاده بر افق رویداد امید و تباهی

به سال که بنگری خون و خاک

به ماه که بنگری خورشیدش بر بام

روزش هنوز در کشاکش ملی شدن است

۲۹ رمضان ۱۴۴۷ است، که یکی آن را عید می خواند و یکی پیش از عید، دیگران منحوس و فردایی که ممکن است جایش در تقویم نباشد.

تو چه می دانی Nerobefehl را؟

روز چشم گشودن آیشمن به دنیا را

و سه جوان رشید بر دار شدند

و روزی را که ما، در مستی جوانی در آخرین روز دانشگاه شنیدیم برادر بوش به عراق لشگر کشید

و سالگرد روزی که تافته ی عاشقانه ابدی ما از غار تنهایی خویش بیرون زد و جهان را متبرک کرد.

ادامه نوشته

Negative Biased Autobiography

سه ساله بودم که پدرم از میان خاک حیاط چیزی برداشت؛ تکه‌ای فلز که آن روز برای من فقط یک درخشش کوچک بود. آن را در دستم گذاشت و گفت: «چیزی که خوار آید، روزی به کار آید.» خواهرم همزمان نیمهٔ دوم جمله را با او خواند، انگار این جمله از پیش در خانه تمرین شده بود. من اما گیر کردم میان دو کلمه که برایم بیش از حد شبیه هم بودند: خوار و خار. ذهنم فوراً به گل رز رفت و خارهایش، و هیچ راهی پیدا نمی‌کردم که بفهمم فلز چه ربطی به گل دارد. هنوز در همان فکر بودم که خواهرم از پدر پرسید آیا می‌شود در حیاط تاب بسازیم. پدر گفت: «گر صبر کنی، ز غوره حلوا سازم.» من دیگر مطمئن شدم بزرگ‌ترها در گفتن جمله‌ها بیشتر به صدا علاقه دارند تا معنا. از همان روز فهمیدم بعضی جمله‌ها برای این ساخته شده‌اند که ذهن کودک را چند قدم دورتر از واقعیت بفرستند و بعد همان‌جا رهایش کنند.

ادامه نوشته

Contextuality

سالن قدیمی دانشکده در طبقه سوم قرار داشت؛ جایی که راهروهایش همیشه کمی تاریک‌تر از بقیه ساختمان به نظر می‌رسیدند. پنجره‌های بلند با شیشه‌های موج‌دار، نور غروب را شکسته و پخش می‌کردند؛ رنگی میان خاکستری و نارنجی، مثل آسمانی که هنوز تصمیم نگرفته شب شود یا نه. روی دیوارها، قاب عکس استادان پیشین آویزان بود؛ چهره‌هایی جدی با نگاه‌هایی که انگار از بالای شیشه قاب، جلسه را قضاوت می‌کردند.

صندلی‌های چوبی صدای مخصوص خودشان را داشتند. هر بار که کسی جابه‌جا می‌شد، خش‌خش خفیفی در هوا می‌پیچید. بوی کاغذ کهنه، چرم جلد کتاب و کمی گرد و غبار در فضا معلق بود. این سالن شاهد دفاعیه‌های پرتنش، مناظره‌های آتشین و سکوت‌های تحقیرآمیز زیادی بوده است. اما آن عصر، حال و هوای دیگری داشت؛ چیزی میان انتظار و سوءظن.

سخنران کمی زودتر از زمان مقرر وارد شد. کت خاکستری ساده‌ای پوشیده بود، بدون کراوات. چند برگ کاغذ در دست داشت که بیش از حد مرتب به نظر می‌رسیدند؛ انگار بارها صاف شده بودند. وقتی پشت تریبون ایستاد، دست‌هایش را روی سطح چوبی گذاشت و انگشتانش را به آرامی روی آن کشید، مثل کسی که پیش از پرش، لبه استخر را لمس می‌کند تا دمای آب را حدس بزند.

جمع آرام شد. صدای سرفه‌ای کوتاه، بسته شدن آرام یک کیف، و بعد سکوت.

او گفت می‌خواهد عمداً خودش را بی‌آبرو کند.

ادامه نوشته

Persistent Finitude

شاید "زنده ماندن" فقط یک رویداد باشد، نه یک هدف،

چون فناپذیری، پیامد را تشدید می‌کند.

ادامه نوشته