واحد!
آخرالزمان مدت هاست سررسیده. کائنات به حداکثر شعور خود رسیده اند و وحدتی ابدی را تجربه می کنند. نیروهای لایتناهی در رقابت برای ابراز خود، همگان را به سطوح بالاتر اگاهی تعالی می دهند و انفجارهای خوشه ایِ پیاپی از جنسِ مرگ و لذت ، خِرَد را در تمامی ممکنات و واجبات جاری می سازد.
«بگذار بر این مجاهله ی مومنانه فاتحه ای بخوانیم!» ، ناپدیدار با لحنی سرشار از سرزندگی و فروتنی، مانند تازه واردی که بخواهد او را نیز در بازی شرکت دهند، معصومانه، برائتش را از جهانیان اعلام کرد. سکوتی وجودی بر سمفونی صلح آمیز هستی حکمفرما شد. شتاب تکوین هستی سخن بر زبان نرانده ی خود را منسوخ کرد، پس چون آزال و آبادش، سکوت تنها تراوشش شد. ناپدیدار جمله ای گفته بود که ناگشودگیِ منشاء و مجرایش، سکوت اختناق آور هستی را یادآور شد. ناتوانی اسطوره ی آبگینه و آفتاب و پرستش نوپدیدی، حکمِ ناپدیدیِ هستی همی خواهد شد. هیچ ویرانه ای باقی نیست، سنتزی نشکفت، زمانی نخواهدبود که هستی بوده باشد. هستی از ابتدا نبوده. پس از کلام نیز کنار همی خواهد رفتن.ناپدیدار چونان ناممکنی پایدار، در مرکز بی توجهی اوهام هستی، بیقراری گرفت. در بی مرکزی آگاهی آنی تمامی کائنات سخنی، قصدی، رازی برملا شده بود که هیچ گوشه ای، مصدری و هنگامی برای پنهان ماندنش نبود. سخن او که از لامکان برخاست، لازمان در جان هستندگان زمزمه خواهد شد و لاجرم فرصت کافی برای درک آن خواهند داشت؛ اما آنچه بیش از منظور او اهمیت دارد، کیفیت جلوه اوست همچون : شراره ی خیری از عدم.
* * *
بخوان! تا از خوان اول بگذری . بدان! که اینگونه جهان از زبان فراتر میرود، با جوشش سرودی که سنت اجتماع چشم دیدنش را ندارد، با خلق موجودی که نیزهی نسیان بر او کارگر نیست و جادوی توجیه به افسونش میبازد.
در سیر قهقرایی گذر هستی به فراموشی. تتشان بیوقفه حرف میزد. دهانش کف کرده و چشمانش از حدقه بیرون زده بود. یک لحظه به پارسی آمیخته به سانسکریت و پهلوی ، یک لحظه به انگلیسی، لاتین و ارجاعاتی به قرآن. می توانستم ببینم که گرانشی عظیم در مغزش منجر به فروریزش حافظه اش می شود و تشعشعات آن در قالب کلمات بی سرو ته از حفره دهانش خارج می شوند. من مخاطبش نبودم و فقط در حوزه ی دریافت حواسش قرار داشتم، مثل درخت و دیوار و کهن الگو. گاهی برایم جالب می شد و سوالی می پرسیدم ولی سوالم فقط محل اختفای چند حافظه ی وحشت زده را برای او فاش می کرد و سیلی از کلوخهای کلمات جدید را بر سرم آوار می کرد. از کوچه به خیابان رسیدیم و فلسفه و تاریخ جایش را به جامعه شناسی و سیاست داد. او به همان بلندی و بی پروایی، نظرش را در مورد هرکس که از کنارمان رد می شد اعلام می کرد و من هم از اینکه در کنار یک دیوانه ی نشئه ی بنگی راه میروم هیجان زده می خندیدم. از چند خیابان و چهار راه گذشتیم. کارمان به بحث کشید چون می خواستم سوار تاکسی شوم و او می گفت صبر کنم و با تاکسی بعدی بروم چون از حاضر جوابی من خوشش آمده بود ولی از اینکه وسایلم را با دستم حمل می کنم بدش آمده بود و از اینکه لباس مارک تامی پوشیده بودم خوشش آمده بود و از اینکه دلم برای همسرم تنگ شده بود بدش آمده بود؛ در تاکسی، راننده و مسافران منتظر من بودند و گویا عجله داشتند. پیش چشمان کنجکاو تمامی راننده های عملی و مسافران خمار ایستگاه، با افتخار شماره تلفنم را به او دادم، نتوانستم پاسخ به درخواستش -تنها دریچه اش به جهان خارج که ممکن بود هر لحظه ناپدید شود- را از او دریغ کنم. سوار ماشین که شدم با انزجار به مسافران گفتم : "کتابخون ترین آدمی بود که در هفته گذشته دیده بودم"، راننده گفت: "اینا شیرئین داداش!" چند ثانیه بعد تکرار کردم : "کتابخونتر از پانصد محقق مسخ شده ای که توی شرکت ما کار می کنن".
* * *
ناپدیدار پیامبر خودانگیخته ای از حواشی نا امن نبود ، او پیامبری است که سلاسل علل را به دار گره می زند و سر خدای خویش را بر نیزه میکند تا اصولا دیگر سنتی شکل نگیرد. او نظام تداعی و فراموشی را برخواهدچید.
می دانم خواب میبینم : "بالاخره [کار] شما را هم به اینجا کشاندیم". کارگزار انسان نمای آن پنج پای منحوسی که نیمی از شهر را تباه ساخته بود، بنابه انتظار پر بود از کینه ی دونپایگی. در چشمانش بی صبری سبعانه ی نظاره کردن سقوط مهتران زبانه میکشید. حضور "هِرِهاش" جادوگر را از دور احساس کردیم. بی آنکه شکل واضحی داشته باشد می فهمیدیم که پیروزمندانه و موقر به سمت مقر خود و ما شناور است. پنج پای بی ترکیب و لاغر دارد که به سختی آن توده ی خاکستری بی سروته را تحمل میکند. وقتی که صحبت میکند کله اسب در ذهن ما تداعی می شود ولی واقعا چیزی بیش از یک تکه گل مجسمه سازی منتظر شکل یافتن نیست. "من او را درمان میکنم" با لحنی که یعنی علیرغم تعجب شما، هیچ چیزی هم از شما نمی خواهم ، نه از روان شما تغذیه میکنم نه روح شما را می دزدم ، هدیه ای رایگان برای شمایی که مرا دشمن میدانید و منّتی هم بر شما نمیگذارم. در ذهن خود جواب او را میدهم "تباهی تو دامن او را گرفته و باید درمانش کنی، اگر چه می دانم اگر کنجکاوی خود او نبود، مجبور به رویارویی با تو نیز نمی بودیم". متوجه میشوم که او قویتر، داناتر، معتبرتر و حتی قدیمیتر از هرکس دیگری روی زمین است و هرگز نخواهم فهمید چه مقاصدی دارد یعنی حتی این تباهی نیز ممکن است منشا خیری بزرگتر باشد؟. او مرا می فهمد و هیچ نیازی به سرو کله زدن با من ندارد در حالی که با صبر بسیار دشمنی بیهوده مرا تحمل میکند. یکباره جدی به من توجه میکند و آن حس همیشگی نگاه کردن با لبخند قطع می شود : "جادوی من از خواب تو نیز فراتر می رود ، نگاه کن!" و دستانش را بلند می کند. می دانم آرام از خواب بیدار شده ام ولی می بینم که همزمان با بیدار شدنم کیف سنگین من از درون کمد دیواری با صدای مهیبی به بیرون پرتاب می شود. وحشتی از پذیرش واقعی بودن این مشاهده نیست. سوال این است که آیا این نیرویی پنهان از درون خود انسانی من نبود؟
ساختن خانه ای برای رفتن ، یافتن راهی برای ماندن ، شکستن مرزی برای بازگشتن ، شجاعت شاد بودن ، با تمام وجود زیستن. اگر که بودن ، اینگونه بودن.