شما در یک اتاق با فرد یا افرادی دیگر ، زندانی/همکار/فامیل هستید یا به هر صورت مجبورید بخشی از روز یا تمامی شبانه روز را با آنها سر کنید. شما نمی توانید نسبت به آنها بی تفاوت باشید یا تمام مدت سکوت اختیار کنید . چون اگر همکار هستید ، رئیستان پروژه ای را به شما می سپارد که مشترکا انجام دهید یا زندان بان کاری را به عهده تان می گذارد که انتظار دارد همه به یک میزان در آن همکاری کنید. ...

شما از یکی از آنها به شدت بدتان می آید. حرف زدن او در شما حالت تهوع ایجاد می کند. در تمام مدت حس اینکه مجبورید آنجا باشید شما را عصبانی می کند. موقع حرف زدن با او صدایتان به زور بالا می آید و امکان ندارد بتوانید به چشم های او نگاه کنید مگر اینکه بخواهید آنها را از حدقه در آورید. 

برای آسودگی روان خودتان هم شده سعی می کنید انسان خوبی باشید و او را نیک ببینید . سعی می کنید خودتان را قانع کنید که این حساسیت شما بی مورد و حداکثر به دلیل سوء تفاهم است یا به دلیل شباهت او به کسی است که موجب خاطرات بدی در گذشته شما شده است. با او گرم می گیرید و می خندید و سعی می کنید از او خوشتان بیآید و او از احساسات عمیق ترخود برای شما می گوید. حساسیت خود نسبت به برخی رفتار ها یا لحن و کلمات او را به دلیل تفاوت در محیط رشد و عادات می بینید و سعی می کنید شرایط او را درک کرده و در زمینه ی تواناییتان داوطلبانه خدمتی به او  بکنید. 

پس از مدتی مبارزه شک می کنید که آیا باید احساسات خود را سرکوب کنید یا به اعلام خطر های آنها اعتماد کنید و سوالی که به طور مداوم از خود می پرسید این است که :

 

آیا اگر انسانی (که با او در ارتباط هستیم) یک صفت منفی داشته باشد باید تمامی وجود او را منفی بدانیم یا اینکه بخش های مثبت او را هم در نظر بگیریم؟ آیا صفات انسان مجزا هستند یا با هم در تعامل اند و بر هم اثر می گذارند؟