تبليغاتX
فرافکنی

ناپدیدار شناسی

شانزدهم آبان 1387

 اما همه ي مسائل امروزين ما از رنسانس دکارت شروع مي شود ، کسي که با نوع نگرش و پرسش هايي که مطرح کرد ، انسان را از جهان و پديده ها جدا ساخت و سنگ بناي "تفکر و شناخت" را بر مرزبندي و ادله قرار داد. سنگ بنايي چنان اغوا کننده که هوشمند ترين متفکران را هم ياراي مخالفت با آن نبود.

نمود اين عملکرد در رفتارمان مانند اين پديده ي رايج است که در بدو برقراري ارتباط ، شروع به پيدا کردن نقاط اختلاف يکديگر مي کنيم تا با حل آنها به نقطه شروع تعامل نزديک شويم ! در حالي که مي توانستيم با دانستن يک نقطه مشترک يا حتي نزديک ، با شروع از آن ، نقاط جديد را پيدا يا خلق کنيم و اين به خاطر ترس ما و تفکر محافظه کارانه ي رايج است : ميل به پيش بيني همه ي حالات آينده براي کاهش خطر يکه خوردن !.

 مگر شناخت يک پديده جز با شناخت عناصر تشکيل دهنده و موثر بر آن
امکان پذير است ؟
 همه ­ي ما، به عنوان "من"هايي مستقل و خودآگاه و خودمختار، نظامهايي پيچيده و شگفت­انگيز هستيم كه زيست جهاني غني از چيزها و رخدادها را درك و تجربه مي­كنيم، و آن را مي­آفرينيم. من با اين سپهرِ پديدارشناختيِ پيرامونش ارتباطي دو سويه دارد. "من" از طرفي هستي را با تكيه بر ابزارهاي حسي و پردازشي خويش، بر مبناي نيازها و گرانيگاه­هاي توجهش، و در امتداد مسيري تكاملي تكه تكه مي­كند. "من" براي فهم هستي­اي كه در مقياسي سترگ و باورنكردني از خودش بزرگتر و پيچيده­تر است، راهي جز اين تجزيه­ي بيرحمانه ندارد. از اين روست كه "من" پديدارها را مي­شكند و آنان را در قالب رخدادهايي گذرا و سيال يا چيزهايي ثابت و ماندگار خلق مي­كند و از رده­بندي و استخراج روابط ميان آنها، قواعد حاكم بر هستي حاكم بر هستيِ پيرامون خويش را نتيجه مي­گيرد.”
"دکتر شروين وکيلي – درباره ي ميدان"
  
از سويي دکارت توانست به اين روش همه چيز را بر صفحه مختصات بنگارد و مورد اندازه گيري قرار دهد. پيشرفت علم در اين روش مجالي براي بازبيني اصول خود باقي نمي گذارد و تلاش ها براي تدقيق ابزارالات کميت سنجي افزون مي شود...

 

تا ظهور فلاسفه اي چون نيچه که از اين همه علم دوستي به ستوه مي آيد و دست به انقلاب مي زند و اوايل قرن بيست که رياضيات ، اين بي نقص ترين ساخته ذهن بشر دکارتي (اقليدسي)، خود را با خود ناسازگار مي يابد ، گودل اين ناسازگاري را اثبات مي کند! سيلي از پارادوکس ها بر علم جاري ميگردد ، تا جايي که همگان به همزيستي مسالمت آميز با اين موجودات تن ميدهند! مطلق گرايي نا بود ميشود و عصر نسبيت گرايي و پست مدرنيسم علمي با مکانيک کوانتومي آغاز مي گردد که در حقيقت ، زمينه است براي شکل گيري بينشي که قرار است صد سال ديگر به رسميت شناخته شود.

شايد بهترين توصيف را توماس کوهن در کتاب "سير تحولات علمي" ارائه کرده : پارادايم.
 
پارادايم ، يک قالب ذهني است ، يا همان عينکي که ما از طريق آن به پديده ها مي نگريم ؛ و تا جايي اعتبار دارد که به پرسش هاي موجود پاسخ مي دهد ، اما عمري دارد و همواره به اشباع مي رسد و پارادايمي که از دل آن بر مي آيد جاي آن را ميگيرد و پاراديم قبلي را در حوزه محدود خود باقي ميگذارد - بسيار شبيه ديالکتيک هگلي - و اينگونه ماشين علم به پيش مي رود . قرن بيستم مملو است از اين پارادايم ها :

· ...

 

· سايبرنتيک دهه 50

 

· سايبرنتيک II و منطق فازي دهه 60

 

· نظريه فاجعه دهه 70

 

· شبکه عصبي دهه 80

 

· تئوري آشوب دهه 90

 

· نظريه سيستم هاي پيچيده (2000 در حال حاضر)

 ما تا امروز آگاهي را در مغز و در حد سلول ها و حتي تک تک ملکول ها جستجو کرده ايم ، جوامع انساني را تا مرز روانشناسي ، روانشناسي را تا محدوده زبانشناسي و ساختارگرايي تقليل داده ايم ، فلسفه را به يافته هاي کيهان شناختي سپرده ايم ونتيجه آنکه هنوز همان انسان غار نشين هستيم! چون بر خردمان افزوده نشده ، فقط اطلاعاتي مجزا جمع کرده ايم. در سطح حرکت کرده و حتي نگاهي به بالا نينداخته ايم مگر افرادي اندک...

علم امروزين ، کند ترين روش براي رسيدن به حقيقت پديده هاست و سريع ترين روش در دنبال کردن ذهنيت خطي طلب ِ انسان ؛ علمي که هدفش ، برساختن واقعيتي مجازي است تا کشف آنچه واقعيست.
انتقاد ما براين روش علمي به اين جهت نيست که غلط است يا دستاوردي در پي ندارد ، خير ، تکنولوژي هاي پيشرفته و رفاه ناشي از آنها امري غير قابل کتمان است ، انتقاد ما بر ادعاي شناختي اين روش است.
بانيان و ادامه دهندگان روش علمي کنوني بي شک در پي غريزه ي کمال طلبي و معرفت خواهي انسان پاي در اين عرصه گذاشته اند ، انگيزه اي که ما معتقديم قرن هاست پشت پرده ي تقليل گرايي ساکن مانده است.

 اما به نظر مي رسد پديده هايي در هستي بروز مي کنند که تجزيه پذير نيستند ( Irreducible) و ازطرفي تعداد آنها به اندازه اي زياد است که قابل صرف نظر کردن هم نيستند و پارادايم قبلي نيز قادر به پاسخگويي نيست . ما محدوديت را دوست نداريم و مايليم از همه چيز سر درآوريم ، حتي به قيمت ايجاد يک انقلاب در ديدگاه هاي کهنمان.

برملا شدن رازها

اولين دانشمنداني که از اين "امر غيرمنتظره" صحبت به ميان آوردند ، دو روان شناس به نام هاي Conway Lloyd Morgan  و Samuell Alexanderبودند که در دهه 20 ميلادي فلسفه ي "پديده ظاهر شونده" (Emergent) خود را با تمرکز بر "آگاهي" به عنوان پديده اي که به ناگاه از دل تکامل سر بر مي آورد و نمي توان آن را به اجزاي ارگانيک تشکيل دهنده ي يک ارگانيزم زنده تجزيه کرد ، بيان کردند. اين براي مورگان و الکساندر پديده اي مرموز بود و آنها نيرويي روحاني و ماورايي به نام Nisus را به عنوان عامل ايجاد ظاهرشوندگي معرفي کردند. چنين برداشتهايي به خاطر عدم درک از روابط ديالکتيکي مابين کيفيت ، کميت  ، کل و اجزايش است. پيدايش نظم نمي تواند با متافيزيک تبيين شود زيرا کيفيات يک کل ، فقط از تعامل بين اجزايش بدست مي آيد.

 به بياني انتزاعي ، نظريه ي پديده هاي ظاهر شونده ادعا مي کند که کل هايي مشخص وجود دارند که بوسيله ي رابطه ي
R و از مولفه هاي A ، B و C بوجود آمده اند و همه ي اين کل هايي که از عناصري هم نوع A ، B و C در رابطه اي همانند R ساخته شده اند ويژگي هاي منحصر به فرد معيني دارند. A ، B و C مي توانند در انواع ديگري از ترکيبات ظاهر شوند که در آنها روابط ، مانند R نيستند ولي ويژگي هاي مشخصه شان ديگر مانند R(A,B,C) نيست و حتي نمي توان اين ويژگي ها را بر حسب A ، B ، C و حتي کل هاي ديگري که مانند R(A,B,C)  نيستند بيان کرد.

 

(The Mind and its Place In Nature , C.D.Broad 1925)

 

براي کارل پوپر ، ظاهر شوندگي به اين معني است که در دوره ي تکامل ، چيز هايي به يکباره اتفاق مي افتد که انتظارشان را نداشتيم و کاملا هم غير قابل پيش بيني هستند. اين کيفيات در لحظه ي گذر از يک سطح سازماني (Organizational Level) سيستم به سطح سازماني ديگر اتفاق مي افتد. اين يعني تغيير اساسي در نحوه ي تعامل اجزاي سيستم با يکديگر.
در جامعه شناسي ، اميل دورکيم اولين کسي بود که مفهوم ظاهر شوندگي را مدنظر قرار داد ، او از واقعياتي اجتماعي سخن به ميان آورد که گونه هايي خاص از کنش ، تفکر و احساساتي هستند که جدا از آگاهي افراد وجود دارند . واقعيات اجتماعي ، پديده هايي جمعي هستند که نمي توانند بوسيله ي تک تک افراد ساخته شوند. آنها فقط مي توانند به عنوان پديده اي ظاهر شونده از ميان تعاملات اجتماعي کنشگر ها تفسير شوند. به طور نمونه مي توان به اهداف جمعي ، ديدگاه ، ارزشها ، احساسات ، استاندارد ها ، سنتها ، عادات و وظايف جمعي اشاره کرد. اينها کيفيات پديدار شونده در سيستم هاي اجتماعي اند.

 ايده اساسي ديالکتيک ، همانطور که بوسيله ي هگل مطرح شده ، وجود تضادهايي به عنوان قوانين حرکت و پيشرفت درجهان است. سوالات اصلي ديالکتيک اينها هستند : چه چيزي موجب حرکت در جهان مي شود ؟ جهان چگونه حرکت مي کند؟ اين حرکت ما را به کجا ميبرد؟

بر طبق ديالکتيک ، يک مفهوم که آن را تز مي ناميم بوسيله مفهومي ديگر به نام آنتي تز نفي مي شود ، اين دو با هم در تضادند در عين حال به يکديگر نيازمندند. نفي در نفي پديداري به نام سنتز را بيرون ميدهد. هگل اين فرايند را Aufhebung مي نامد که سه معني مختلف دارد :

 

· حفظ و نگهداري چيزي

 

· بالا بردن چيزي

 

ü تغيير از کميت به کيفيت

 

در ديالکتيک ، جهش هاي کيفي وجود دارد ، شکست تقارن و خلق اطلاعات.

  

نتايج

لرزه بر اندام عليت ارسطويي افتاده است چون ديگر يکه تاز ميدان نيست ، موجودي نه از ميان جمع که از ميان تعاملات آنها سر برآورده که ا ز جنس آنها نيست ، از حوزه ديد آن عناصر، قابل تجزيه و بررسي نيست ولي اکنون بر آنها اثر مي گذارد ، چه بسا که در اين ميان موجودي ديگر سربرآورد و ...
اينجاست که مفهومي به نام عليت معکوس يا به بيان بهتر عليت سلسله مراتبي به ميان مي آيد. مگر نه اينکه موجودات جديد ، در سطوح مختلف سازمان يافتگي قرار دارند؟ و مگر نه اينکه
اساس سازمان ها بر اطلاعاتي است که منشا نظام آنهاست؟ پس براي درک اين پديده ها به مدلي اطلاعاتي نيازمنديم که پايه آن ، ديدگاهي کل نگر و سلسله مراتبي است .  همان اتفاقي که براي هندسه اقليدسي افتاد اينجا هم تکرار مي شود ، اکنون ديگر از عليت ها سخن به ميان مي آيد (مانند : هندسه ها) : عليت زنجيره اي ، سلسله مراتبي ، ... عدم عليت! 

بر پايه اين روش ، Miller ، سيستم ها را به هشت سطح سازماني تقسيم بندي کرده است :
سلول ، اندام ،ارگانيزم، گروه ، سازمان ، انجمن ، اجتماع و سيستم فرا مليتي (
supernational).
در هرکدام از اين سطوح ، 20 زير سيستم وجود دارد که وظيفه ي پردازش ماده/انرژي يا اطلاعات را بر عهده دارند ، به جز دوتاي اول که هم ماده /انرژي و هم اطلاعات را پردازش مي کنند :

 

  1. Reproducer
  2. Boundary

 پردازشگرهاي ماده /انرژي :

 

  1. Ingestor
  2. Distributor
  3. Converter
  4. Producer
  5. Storage
  6. Extruder
  7. Motor
  8. Supporter

 پردازشگر هاي اطلاعات :

 

  1. Input transducer
  2. Internal transducer
  3. Channel and net
  4. Timer (added later)
  5. Decoder
  6. Associator
  7. Memory
  8. Decider
  9. Encoder
  10. Output  transducer

 اما رابطه ي بين اين سه مدل بسيار جالب است :

 

· Bremermann (1926-1996) رابطه ي بين ماده و اطلاعات را توضيح داده است ، اينگونه که کران بالايي براي حداکثر سرعت محاسباتي يک سيستم پايا در جهان مادي و به کمک معادلات انشتين و اصل عدم قطعيت هايزنبرگ ارائه مي دهد :

 2 x 1047 bits / second . gram

 

· رابطه بين ماده و انرژي ساده است : E = M.C2

 

· Leo Szilard (1898-1964) رابطه ي انرژي و اطلاعات را بيان کرده است : براي مرتب کردن ذرات با انرژي هاي بالا و پايين به اطلاعات نياز منديم ، به بيان ديگر عمل اندازه گيري سرعت ملکول هاي گاز ، آنتروپي را بالا مي برد ، بيش از آني که مرتب کردن ملکول ها بتواند آن را خنثي کند.

برداشت شخصي

ما هنوز بر پايه نظم دوگانه پيش مي رويم. به اين معني که همه ي درک ، مقايسات و ابزار بررسي ما بر منطق طبيعي عملگر هاي دوتايي (Binary) استوار است.با وجود همه ي شواهدي که بر ناقص بودنش دلالت دارند هنوز اين جرات را به خودمان نداده ايم که روابط سه تايي (Ternary-Triadic) را بررسي کنيم ، روابطي که از جمع و ضرب دوتايي پيروي نکنند ، در محيطي که اعدادش ديگر اين اعداد طبيعي و حقيقي نيست چرا که از عمل جمع "دو" عدد به دست نمي آيند. توجه داريد که هنوز کسي نتوانسته ديالکتيک را به صورت رياضي فرموله کند. منظور اين نيست که روابط سه تايي تقليل ناپذير، همه چيز را توضيح خواهند داد ، اما مي تواند پله اي بزرگ در جهت کشف ساختارهاي کلي تر و نظم بندي عالم شود.
شايد بتوانم با جلب توجه شما به نظريه گروه ها و اين مطلب که همه ي قدرتمندي آن در بررسي ساختار ها،  بر مبناي رابطه ي دوتايي است. در
Category theory هم که تعميمي از آن است روابط به دوتايي ها تقليل مي يابند. در Relation theory ، روابط سه تايي Irreducible هيچ گاه بررسي نشده. فضاهاي برداري و همه ي تعميم ها در نهايت منطقي دوتايي دارند. در بهترين حالت ، منطق دانان و زبان شناسان اين مطلب را بررسي کرده اند ولي تا آنجا که توانسته اند آن را به احتمالات و ابهام کشانيده اند. آيا اصولا اين کار غير ممکن است؟ يا بيهوده؟

تا پيش از ظهور emergentism و اطلاعات در کنار ماده و انرژي، مي شد چنين حرفي زد اما اکنون به شدت کمبود چنين رياضياتي احساس مي شود. چون کاري که اکنون انجام مي دهيم ، کاهش آشوب به Periodic Orbit ها و اندازه هاي Ergodic  است . شاید بتوان گفت ویتگنشاتاین در پژوهش های فلسفی خود این مطلب را به بهترین شکل غیر ریاضی بیان کرده است.

 

 
Blog Skin