دماوند
نوزدهم مرداد 1387بخش هایی از زندگی وجود دارد که هیچ گاه لمسشان
نکرده ایم ؛
اما من نه می ترسیدم ، نه تنبل بودم و نه نا آگاه از وجودش ...
او برای من مقدس بود... قصد داشتم هیچ گاه لمسش نکنم.
در شور و شوق بازگشت از نیشابور و توس بودم که
قرار ملاقات گذاشتیم ، بنا بر این شد که کسی را همراه خود ببرم ، دایی که باید مدتی
از جنجال های احساسی خود خواسته اش فرار می کرد و شاید تصمیمی اساسی می گرفت (که
نگرفت)...
من با آب مشهد مسموم شده بودم ، عملا دستگاه گوارشم یک سره شده بود ، شب را با
هذیان و تب و برون ریزی گذراندم و صبح که بلند شدم نتوانستم بگویم نمی آیم ، کج خلق
و مریض در ماشین دراز کشیدم و با بی حالی با همسفر مالیخولیاییم صحبت می کردم...
راه را اشتباه رفتیم ، از جبهه غربی سر در آوردیم ، آمدیم برگردیم عده ای را دیدیم
که قصد مسیری ناشناخته در جبهه شمال شرقی را داشتند ، گفتند بهتر است برنگردیم
(ماشین ما پراید بود ، در آن مسیر ناهموار).
با بچه های دانشگاه شریف که بازمی گشتند صحبت کردیم ، فهمیدیم طولانی ترین مسیر ،
همین جبهه است ، کلی انرژی صرف کردم تا دایی حاضر شد با رضایت بالا بیاید ... در راه پناه گاه با مهرداد آشنا شدیم که کویر
نوردی حرفه ای بود ، من هیجان زده شده بودم و او هم هیچ اطلاعاتی را دریغ نمی کرد
، هیچ کس را هم قبول نداشت ، چه گروه اینانلو که مشتی پیرمرد سیگاری بودند چه irandesert که بچه
سوسول هستند.... از سفرش به آفریقا و آلمان و بلژیک و دوربینهای شکاریش گفت ... توی
کار فرش بود.
به پناهگاه رسیدیم ، بچه های داراب را دیدیم و چادرمان را علم کردیم ، گروه دانشگاه
تهران هم از صعود بازگشت ...
موقع غروب از خواب بیدار شدیم ، چند تا عکس گرفتیم و به درون پناه گاه خزیدیم. من
شدیدا مسموم بودم و دایی ارتفاع زده شده بود ، آنقدر حالم بد بود که در بیداری هم
هذیان میگفتم و به خودم می خندیدم ، دایی انقدر درگیر مسائل درونیش بود که نای
خندیدن نداشت ... در همان حال شروع به بحث کردیم . شام را دایی آماده کرد چون من
از کیسه خواب بیرون نمی آمدم. مشتی قرص خوردیم ، من که یکراست دفعشان کردم ، دایی
هم از سردرد دیوانه شده بود ... هذیان من و خندیدنم تا صبح ادامه داشت. تمام
مفاصلم با تمام وجود درد می کرد.
مگی و دومینیک هم قصد داشتند با ما بالا بیایند. قرار بود 4 صبح حرکت کنیم که قبل
از خراب شدن هوا پایین باشیم.
صبح که بیدار شدم تمام دامنه را ابر گرفته بود ، هوا یخ بود و باد شدید جنوبی –شمالی
می وزید . بچه ها گفتند نروید بهتراست . دایی که از جایش تکان نمی خورد ، دست
گذاشتم رو صورتش ببینیم زنده است یا نه ، بیدار شد و خیالم راحت شد. دو به شک بودم
که برگردیم یا نه . به خودم گفتم هیچ مردنی با شکوه تر از اینجا نیست ، تا جوانی
میتوانی چنین تصمیم دیوانه واری بگیری ، برو ، تا نیمه راه می روی ، توان بدنی ات تمام می شود ، یخ می
زنی و در آرامش می میری و خندیدم ، هذیان میگفتم. هر نیم ساعت به مگی می گفتم: too late ؛ 7:15 راه
افتادیم. یکی از بچه های داراب گفت باران
ببارد چیزی واسه خیس نشدن دارید ، نداشتم ، دستکش خوب ؟ باد می آید انگشتانتان یخ میزند،
نداشتم ، کلی چیز گفت که نداشتم اما نگفتم
، به خودم گفتم بدرود امین! ، کفش هایم مال سی و چند سال پیش و کفش ایمنی کارخانه
بود و سوراخ سوراخ!. برای روحیه دادن Wherever I may
roam رو خوندم ، دومینیک می خندید (بر
خلاف من امکانات او کامل بود).
نگران ارتفاع زدگی بودم ، خوب نفس میکشیدم ، اما دردسر واقعی ، دستشویی های پی
درپی بود که باید می رفتم و چون هر ساعت، پانزده دقیقه توقف داشتیم باید خودم را
کنترل می کردم. دومینیک عاشق صخره ها بود و معتقد بود استفاده از دست ها انرژی پاها
را ذخیره می کند. استراحت اول بود که مجید به ما رسید. برادرش 2:00 شب و بعد از
گروهی که دوازده شب صعود کرده بودند تنها بالا رفته بود و می خواست از جبهه شمال
شرقی پایین برود ، در حالی که به خاطر ارتفاع زدگی همه آنچه خورده بود را بالا
اورده بود. دیروز تا 5400 متری رفته بود ولی برگشته بودند. خود مجید ، در دو روز
گذشته دو بار صعود کرده بود. الان هم سومین بارش بود که بالا می آمد ولی هدفش
برادرش بود. من سعی کردم پا به پای او بالا بروم. مگی و دومینیک عقب ماندند. مجید
پرسید می توانی تا پنج هزار متری بیایی ؟ به چشمانش خیره شدم و با تمام وجود ولی آرام گفتم : تا قله میروم. گفت دخترک
نمی تواند بیاید. من تخلیه کردم و راه افتادیم. شروع به صحبت کردیم ، فوق لیسانس
مهندسی کشاورزی داشت و متولد 1352، برای دکتری می خواست به ایتالیا یا فرانسه برود
، آرام و باهوش بود ...
تمام تمرکزم روی نفس کشیدنم بود ، از ارتفاع
زدگی می ترسیدم. بعد سعی کردم لذت ببرم و با لبخند به درد مفاصل و مسمومیت و
سرمازدگی پیش بروم. نفسم ریتم جالبی به خود گرفت و واقعا لبخند زدم ، بعد خندیدم ،
مجید خیلی جلوتر بود و نمی شنید. بلا فاصله یاد چهره دو نفر افتادم که ناگهان تمام
وجودم را آتش زد ، سرما بی اثر شد ، تقریبا دویدم و به مجید رسیدم در حالی که شیب
شدیدی بود ، که گفت ماشاالله! می تونی به قله برسی ، گفتم : هه! معلوووووم است! .
به پنج هزار متری رسیدیم. مجید گفت : دیگر همنوردیم ، یا با هم به قله می رسیم ، یا
با هم می میریم. از اینکه تا اینجا با من آمده بود خیلی تشکر کردم و با تعجب گفتم
خیلی خوشحال می شوم که تا قله راهنماییم کند ولی چرا می خواهد برای بار سوم در این
سه روز صعود کند ، گفت : من به عشق تو می آیم و تو با من.
از نفس کشیدن لذت میبردم ، یاد چهره دو نفر به من انرژی می داد و همراهی، به
نزدیکی یک برادر از خود بی خودم کرده بود ، ناگهان ابر ها شروع به بالا امدن کردند
... صد متر به قله مانده بود.
مجید جلوتر رفت ، من باید دستشویی می رفتم. بلند شدم قله نزدیک بود ، ابرهای عظیم
کنارم بودند ، قدم اول را من برنداشتم ، مطمئنم . قدم دوم هم همینطور. زدم زیرگریه
. بلند بلند.
دماوند بود که قدم بر داشت ، اصلا فهمیدم که تا اینجا هم من نبودم که آمدم. د رهر
صورت چیزی نمانده بود . یک نفس عمیق لذیذ کشیدم و قدم بعدی ، وای بازهم گریه . سیل
آگاهی و اراده به کالبدم هجوم می آورد و من ظرفیت آن را نداشتم و به صورت گریه
بروز می کرد. دعا کردم که زنده برگردم تا بتوانم این آگاهی ها را به دیگران بگویم.
شاد و پرواز کنان به قله رسیدم. آخرین قدم ها را مجید راهنماییم کرد ، روی قله
دویدیم ، عکس گرفتیم ، بچه هایی که از مسیر نامشخص شمال شرقی بالا آمده بودند را
دیدیم و شادی کردیم. بوی گوگرد می آمد.
هوا داشت خراب میشد که شن-اسکی کنان پایین آمدیم. همه در پناهگاه شدیدا نگران
بودند ، چون ابر های سنگینی قله را پوشانده بود.
خسته بودم و هر جا بر زمین می افتادم ، می خوابیدم! بالاخره به پناه گاه رسیدیم.
دایی فقط می خواست پایین برود...
صعودم را به چهره گرم آن دو نفر تقدیم می کنم : ر.ش – ن.ر
هیچ دلیل ی برای لمس نکردن آن وجود ندارد ، نه تقدس ، نه ترس و نه نا آگاهی



