امروز که نوبت جوانی منست * می نوشم از آنکه کامرانی منست
هجدهم مرداد 1387یک شنبه - از باشگاه که به خانه برگشتم ، کسی نبود که در را باز
کند، کلید هم نداشتم ، رفتم کنار کارگرهای ساختمانی و اجازه خواستم کنارشان بنشینم
و استراحت کنم (به این امید که چیزی از
آنها یاد بگیرم) ، بعد یاد کتابهای همیشگی توی کیفم افتادم که دقیقا برای چنین
مواقعی همراه دارم آن شب کتاب عکاسی ، توپولوژی ، حکمت شادان و کتابخانه بابل داشتم.
عکاسی را برداشتم و رفتم تا زیر نور چراغ برق، قدم زنان وارد عوالم خودم شوم . بعد
از مدتی صدای مردی از توی ماشینش که با تحکم به من گفت : بیا! مرا از Exposure و Composition بیرون آورد. دیدم که وسط جاده ایستاده
ام . حواسم به چوب اسکریمای توی کیفم بود اما قصد داشتم صمیمانه از او عذر خواهی
کنم. دیدم فراز جانور است ، دوست دوران 0 تا 10 سالگی که از خاک بازی و فوتبال
گرفته تا مدرسه و دعوا با بچه های لین های دیگه (محیط شرکتی انگلیسی بود) همواره
با هم بودیم. دیوار اتاقمان به هم چسبیده بود و زمانی هم که با هم نبودیم به هم
مورس میزدیم...احوال پرسی و اثبات بی معرفتی متداول ... گفت ماه هاست که می خواهد
یک روزه برود مشهد زیارت و برگردد. من هم که...

Neishabour-Iran- Nikon D40X
سه شنبه شب هفته بعد- سوار اتوبوس به سمت مشهد- نه! اشتباه نکنید. حتی یک
کلمه از خاطرات کودکی نگفتیم! فقط در انتهای سفر سراغ یکی از بچه محل ها را گرفتم
که هزاران سال از ما بزرگتر بود و هیچ ربطی هم به ما نداشت ، گفت معتاد شده.به
خودم گفتم حیف ، پسر باهوش و درس خوانی بود. محمود زهیری فوق لیسانس می خواند،
شکیب مارمولک، آخوند شده و ناصر هم باید اصفهان باشد.همین.
بحث کل سفر ، Dating بود. شاید مشترک ترین
حرفی که میشد زد ، بی خطر ترین عرصه ی هماوردی و اثبات مردانگی. من از کودکی بچه
ساکتی بودم (و جز در غذا خوردن که کمیت مهم است ، همیشه کیفیت را ترجیح داده ام ).
از خاطرات و تجربیات فراز به هیجان آمده بودم ، به طور موازی باید sms ها را جواب می دادیم ... میدانید که
...

Sepulcher of Ferdowsi - Toos - Iran - Nikon D40X ,photographer : Faraz
چهار شنبه 5 صبح- نماز ، توالت – از
راننده پرسیدیم اینجا کجاست ، نیشابور. گل از گلم شکفت. فراز را مجاب کردم که
پیاده شویم. به امید پیدا کردن حلیم فروشی ، از چهار راه (به نظر می رسد درنیشابور
کلمه چهار راه فقط در یک مورد به کار میرود ، مثل آزادی که در ایران فقط در مورد
بنایی استفاده می شود که یکی از دیکتاتورهایش بنا کرده و مفهوم دیگری ندارد) تا
خود خودش پیاده رفتیم. خود زندگی ، روشنی شبهای یلدای من ، رند بی کفر و ایمانم ،
فراز از هیجانم هیجان زده شده بود ، در طلوع آنجا بودم. آنقدر بزرگ است که گمان
نمی کردم یارای دیدنش را داشته باشم. از دور سلام دادم ،خواندمش ، پریدم ، خندیدم
، به فکر رفتم ، لمسش کردم ، از خاکش درآمدم و برخاک شدم ، چون مگسی در جهان او
آمدم و رفتم. حکیم مرا طلبیده بود نه امام
رضا ،خیام.
تا کمال الملک و عطار هم پیاده رفتیم ، پیاده هم بازگشتیم ، این بار در سکوت.
فقط ماشین های تعلیم رانندگی و پیر مرد ها در شهر دیده می شد ... باید به فلکه "بابولوالابلابولا"
یا همچو چیزی می رفتیم ، تا بتوانیم با تاکسی به مشهد برویم. من هم ادای گفتن اسم
فلکه را در آوردم (مثل بچه ها که کلمات را نمی نویسند ، نقاشی می کنند) و ما را به
انجا بردند ، کلی به اسم فلکه که همه ی قوانین آنتروپی کدینگ و شانون را به هم ریخته بود خندیدیم .
برای بیان بهتر چهره ها در بحث Dating ، از سینما کمک می گرفتیم
، یکی شبیه charlize theron بود یکی Sharon Stone ، یکی از ما در آرزوی Ingrid Bergman و یکی Scarlett Johnson و ... راحتی کار اینجا بود که هر دو
خیلی فیلم میبینیم ، من در دهه 40-50 می چرخم ، فراز 2008 .
تعجب می کنم ، هیچ وقت چهره حرم صاف و مرتب نیست ، همیشه (مثل همه ی ایران) در حال
ساخت و سازی واهی به سر میبرد ، گویا همواره در حال ویرانی است.
خواستند عشقم را روحم را، دوربینم را از من بگیرند ، حاضر نشدم ، بیرون محوطه، پشت
به حرم ایستادم تا فراز رفت و برگشت.
کتاب اسطوره ی امروز (رولان بارت) را می خواندم.
به توس فردوسی رفتیم ، بلند ترین درود را که سزاوارش بود فریاد زدیم ، چون احساس
عظمت میکردم ، عکسهای خیلی خوبی گرفتم . مجسمه ی آناهیتا را آنجا خریدم. تنها
سوغات سفرم. بقیه مجسمه ها ، یک مشت عناوین کلیشه ای بودند ، نبرد شاه و اهریمن ،
پرسپولیس ، سرباز هخامنشی . . .
هر آنکس که
از مردگان دل بشست * نباشد همان دوستی را درست!
تاکسی دربست تا شاندیز . به هزار تکنیک ،نفری یک
دیس غذا خوردیم در حالی که با پیش غذا حس کردیم در زندگی اینقدر به ما احترام گذاشته
نشده است. غذا های اضافه را در کیف ها ریختیم و با همان راننده تا کوه سنگی رفتیم .
پیش از آن فراز کمی خرید کرد. کوه سنگی
زیبا بود و لذت بردیم. مشهد شهر عجیبی بود ، یک عدد گشت ارشاد لعنتی هم نبود. از
طرفی هیچ کسی نبود برای ما دوتا خوشتیپ ها بمیرد چه برسد به اینکه کسی باشد که
بخواهیم برایش بمیریم! همه چادری زشت بو گندو.
ساعت 5 بعد از ظهر بود . باید بر می گشتیم تهران... هنوز به اندازه ی 12 ساعت از
خاطرات Date ها مانده بود .. .
مامان تلفن زد که کوله پشتی تو را به دایی بدهم که برود کوه؟ گفتم نه! چون خودم هم با او می روم (من الان در
اتوبوس بودم و دیشب و پریشب هم که نخوابیده بودم) حالا دایی کجا می رود؟ دماوند!
----------------------------------------------------------------------
پ.ن : الان در خانه مشغول خواندن منطق الطیر هستم تا شرمندگی سکوتم را هنگام دیدار عطار کم کنم

