تبليغاتX
فرافکنی

جهان بدون تساوي

بیست و هشتم تیر 1388

خيسي باران و عرق که در اين شب مه گرفته ي زمستاني  به صورت بخار از بدنم بر مي خيزد ، با باد ميرود ، چشمانم را تنگ کرده ام و قطرات اشکي که از گوشه هاي آنها ميچکد روي صورتم کشيده مي شود و با باد مي رود ، صداي گام هاي سبک خود را روي زمين نرم مي شنوم و زوزه ي باد را در گوش هايم و نفس هاي لذت جويانه ي پيکر تيره اي که سرخوش از وحشي بودن خويش ، از ميان درختان در کنارم جاري است .
شکار امشب ما ، زندگي است که در هوا موج مي زند  و هديه ي ماست به توله اي که تقلا کنان به دنبال ما مي دود  تا آيين رهايي را بياموزد : ستايش از آن کسي است که ترسش با باد مي رود ، پاداش شکارچي زندگي ، آزادي است، جزاي آزادي تنهايي است ،يگانگي در باد مي ماند.

 

رفقا شهيد شدن و برادرا و خواهرامون توي زندان شکنجه ميشن و عربهای لبنانی توي خيابون هاي ما  به خودمون تعدي مي کنن ،ولي چيزي درونم تغيير کرد  .
نا آگاه ، هيجاني ، فراموش کار ، عقب مونده ، نفرين شده ، عجم ، هرچه مي خواهيد صدایم کنيد ،
ولي  چيزي درون من تغيير کرد
.
يک بار هم توي خيابان نرفتم و يک بار هم شب روي بام فرياد نزدم ، مبارزه منفي نکردم ، و مثل يک ترسوي واقعي فقط از
خشم گريه کردم،اما همه ي اينها چيزي را درونم تکان داد ،
همه ي اين جنايت ها  کاري کرد که يه نفر به ايراني ها اضافه بشه،
شايد هم وحشتناکتر ، من انسانيت را فهميدم و يه نفر به آدم ها اضافه شد
:
"
انسان" ، چيزي که دنبال نابودي اون بودن ، الان به دست خودشون توليد کردن
.

 
Blog Skin