Anarchism’s new vitality, an ideology for the 21st century with the support of technology
زندگی دوباره ی آنارشیسم ، یک ایدئولوژی برای قرن 21 با حمایت تکنولوژی
* * *
We do not live in an era of the end of ideologies but the rebirth of those that resonate in the present. This is the case with anarchism, which was long taken for dead by its many gravediggers and yet today, expressing itself in new ways, seems to enjoy excellent health in the social movements that sprout everywhere from the depths of the resistance to our increasingly destructive global social order.
It is enough to follow the debates in the movement against capitalist globalization, online or otherwise, to note the prevalence of anarchist principles, such as self-organization and the rejection of the state in any form (“que se vayan todos!”).
دنبال کردن بحث ها چه آنلاین و چه غیره در مورد جنبش علیه جهانی شدن سرمایه داری کافی است ، تا بتوانیم در مورد فراگیری اصول آنارشیسم مانند خود-سازماندهی و رد حاکمیت در هر شکل و فرمی صحبت کنیم.
What is the source of anarchism’s new robustness, which seems like an ideology for the 21st century while Marxism appears confined to the one that just ended? The strength of ideologies (whose myths are ahistorical) depends on the historical context. And it is my hypothesis—in contrast to popular opinion– that anarchism was ahead of its time.
منشا این قدرت نوین آنارشیسم چیست که مانند یک ایدئولوژی در قرن 21 به نظر می رسد ولی مارکسیسم چنین محدود و پایان یافته می نماید؟ قدرت ایدئولوژی ها (که اسطوره شان تاریخی نیست) بستگی به محتویات تاریخی انها دارد و فرضیه من - برخلاف نظر عموم- این است که آنارشیسم همواره اندیشه ای پیشرو بوده است.
A pervasive ideology in the early days of the workers’ movment (the First International), from Andalusia and Catalonia to Tsarist Russia, the French Charte d’Amiens, and Chicago, the birthplace of May Day, organized anarchism did not survive the repression it suffered under both capitalism and communism. Its vulnerability was above all a consequence of the fact that it identified the nation-state as the cardinal enemy at the very moment that the state was becoming the center and principle of social organization. After all, the twentieth century was the century of the nation-state.
یک ایدئولوژی منحرف در آوان شکل گیری جنبش های جهانی کارگری از اندولس وکاتالونیا تا روسیه تزاری و شار دامین فرانسه و شیکاگو ، محل تولد 1 می (روز جهانی کارگر) ، آنارشیسم سازماندهی شده نتوانست از رنج و سرکوبی که سرمایه داری و کمونیسم بر آن اعمال می کردند جان سالم به در ببرد. بزرگترین نقطه ضعفش نتیجه ی این بود که در زمانی که ملت-دولت به عنصر مرکزی سازمان اجتماعی تبدیل می شد ، آن را هدف تهاجمات خود قرار داد. بالاخره می دانیم که قرن بیستم ، قرن دولت-ملت بود.
Classical anarchism encompassed a broad ideological spectrum, from Stirner’s irreducible individualism to Proudhon’s social cooperativism, to Bakunin and Kropotkin’s libertarian communism. It inspired social struggles in contexts as distinct as Makhno’s peasant revolution in Russia, urban social movements in Mexico in the 1920s, and the embryonic social revolution that Spanish and Catalan anarchists attempted during the first phase of the Civil War.
آنارشیسم کلاسیک دربرگیرنده ی طیف وسیعی از ایدئولوژی هاست ، از فردگرایی کاهش ناپذیر استرنر تا تعاون اجتماعی پرودون ، تا کمونیسم لیبرال باکونین و کروپوتکین که الهام بخش جدل های اجتماعی کاملا متفاوتی مانند انقلاب دهقانی ماخنو در روسیه ، جنبش های اجتماعی شهری 1920 مکزیک و انقلاب های اجتماعی کوچکی که آنارشیست ها در اسپانیا و کاتالان در اوایل جنگ داخلی سعی در انجام آن داشتند.
In this varied ideological current, which millions fought for and embraced, there is a central idea: the complete liberation from the ultimate source of oppression, the state. This, just when the Nazi-fascist, Stalinist, and liberal-democratic war machines were arming themselves to exterminate one another and using the state to take control of as many people as they could.
در این جریان ایدئولوژی های گونه گون ، که میلیون ها نفر برای آن جنگیده و صلح کرده اند ، یک ایده ی مرکزی وجود دارد : رهایی کامل از بالاترین منبع ستم ، دولت. این ، دقیقا زمانی روی داد که ماشین های جنگی نازی-فاشیست ، استالینیست و لیبرال-دموکرات مشغول تجهیز خود برای انهدام یکدیگر و استفاده از دولت برای کنترل هرچه بیشتر مردم بودند.
And yet the state’s victory, under whatever flag, led to a crisis a half-century later. Communist governments were unable to absorb precisely that which Marx had intended them to absorb: the development of the productive forces. This is because the informational, technological revolution could not take place without a society that is informed–that is, autonomous from the state. And capitalism, in its expansive dynamic, globalized itself and thereby undermined the foundation of the nation-state, upon which it rested politically. The economy became global, the state remained national, and society–between the two, orphaned by the state and at the mercy of global fluctuations—became increasingly entrenched in the local. Or, it transformed itself into a collection of individuals, each with his or her own preoccupations and plans. As a result, many people, particularly the youth, who have yet to write their ideological page, have stopped believing in politicians, although not in politics as such, not in another politics. So, while the great powers position themselves in the complex relation between globalization and the nation-state, survival and resistance emerges from the individual and the local : in other words, from the material with which anarchist ideology is constructed.
و اکنون نیم قرن بعد ، پیروزی دولت ، زیر هر پرچمی ، منجر به بروز بحران شده است. دولت های کمونیست نتوانسته اند دقیقا آنچه را مارکس از آنها می خواست برآورده کنند ، یعنی توسعه ی نیروی مولد. به این دلیل که انقلاب اطلاعاتی ، تکنولوژیک بدون یک اجتماع آگاه خودگردان و مستقل از دولت ممکن نیست. سرمایه داری هم در عین پویایی فزاینده ی خود ، در حالی جهانی می شود که اهمیت اصل دولت-ملت را دست کم گرفته ، مفهومی که سنگ بنای سیاسی خودش بر آن استوار است. اقتصاد ،جهانی شده ولی دولت ،ملی مانده و اجتماع میان این دو به لطف نوسانات جهانی که هر روز عرصه را بر اوضاع محلی بیشتر تنگ می کند، از دولت یتیم شده . گاهی هم خود را به مجموعه ای از افراد تبدیل کرده که هریک دغدغه و ایده های خود را دارد. در نتیجه بسیاری مردم مخصوصا جوانان که هنوز باید ورق های ایدئولوژیشان را پر کنند ، اعتقادشان را به مردان سیاست ، و نه سیاست یا سیاستی دیگر ، از دست داده اند . بنابراین وقتی که ابرقدرت ها جایگاه خود را در روابط پیچیده ی جهانی میان جهانی شدن و دولت-ملت تعیین می کنند ، مقاومت ها و تقلا ها از دل فرد و محله سر می زند : به بیان دیگر ، از موادی که ایدئولوژی آنارشیسم ساخته شده.
Anarchism’s great difficulty has always been reconciling personal and local autonomy with the complexities of daily life and production in an industrialized world on an interdependent planet. And here technology turns out to be anarchism’s ally more so than Marxism’s. Instead of large factories and gigantic bureaucracies (socialism’s material base), the economy increasingly operates through networks (the material foundation of organizational autonomy). And instead of the nation-state controlling territory, we have city-states managing the interchange between territories. All this is based on the Internet, mobile phones, satellites, and informational networks that allow local-global communication and transport at a planetary scale. This is not only my interpretation; it is also explicit in the discourse of the social movements, as Jeffrey Juris’s recent book on the topic splendidly documents. There too we see a call for the dissolution of the state and the construction of an autonomous social organization based on individuals and affinity groups, debating, voting and acting through an interactive network of communication. Is this utopia? No, it is ideology. Consider the distinction: utopia prefigures a desired world. Ideology configures practice. With utopia one dreams. With ideology one struggles. Anarchism is an ideology. And neo-anarchism is an instrument of struggle that appears commensurate with the needs of the twenty-first century social revolt.
دشواری بزرگ آنارشیسم ، همواره آشتی دادن فرد و سازو کار های خودگردان محلی با پیچیدگی های زندگی روزمره و تولید در جهان صنعتی روی سیاره ای مستقل بوده است. حالا تکنولوژی بیشتر هم پیمان آنارشیسم است تا مارکسیسم. به جای کارخانه های عظیم و بوروکراسی های غول آسا (که ماده اصلی سوسیالیسم است)، اقتصاد به طور روزافزونی از طریق شبکه عمل می کند (شالوده ی خودگردانی ِسازمانی) . به جای قلمرو کنترل دولت-ملت ، نواحی مدیریت مبادلات دولت-شهری را داریم که همه بر اساس اینترنت ، موبایل ، ماهواره و شبکه های اطلاعاتی است که مبادلات و مخابرات جهانی-محلی را در مقیاس سیاره ممکن می کند. این تنها ، تفسیر من نیست. واقعیتی است عیان که در گفتمان جنبش های اجتماعی مشهود است ، همانطور که جفری جوریس در آخرین کتاب خود به شکل بی نظیری بیان کرده است. همچنین تقاضا برای انحلال دولت و ایجاد ساخت اجتماعی خودگردان بر مبنای افراد و گروه های فکری ، مباحثات ، رای گیری و کنش از طریق شبکه تعاملی ارتباطی مشاهده می شود. آیا این مدینه فاضله است؟ نه. این یک ایدئولوژی است. بگذارید تفاوتشان را نشان دهم : اتوپیا جهان مطلوب را می نماید ، ایدئولوژی عمل را شکل می دهد. با اتوپیا رویا می پروریم. با ایدئولوژی جدل می کنیم. آنارشیستم ایدئولوژی است و نئو آنارشیسم ابزاری برای جدل است که کاملا با شورش های اجتماعی قرن 21 می خواند.
Well, one of the two instruments: while anarchism cries out “no God, no Master!” as it always has, its chief competitor in the rebellion against global capitalism proclaims: “God is my only master!” In the face of an out-of-control global capitalism, and a socialism settling into retirement, resistance arises from the contradictory opposition between fundamentalism and neo-anarchism.
بسیار خوب ، یکی از دو ابزار : وقتی آنارشیسم فریاد میزند "نه خدا ، نه ارباب!" همانطور که همیشه فریاد سر داده ، رقیب اصلی او در شورش علیه سرمایه داری جهانی بانگ برمی آورد : "خدا تنها ارباب من است!" و هنگامی که سوسیالیسم به بازنشستگی می اندیشد ، در مقابل سرمایه داری افسارگسیخته ی حهانی ، مقاومت از دو جبهه ی متضاد بر می خیزد : بنیادگرایی و نئوآنارشیسم.
* * *
By Manuel Castells
Published in Catalonia’s La Vanguardia on May 21, 2005.
Translated to English by Chuck Morse.
ترجمه به فارسی : امین
متن کامل در این سایت
يک ساعت و پانزده
دقيقه است که بدون حرکت با بهترين لباس هايمان به يک صف ايستاده ايم. سربدار سمت
راست من است و مي دانيم در سمت چپ ، چند نفر آن طرف تر سهيل و امين از سرما مي
لرزند. سردار هم احتمالاً حالي بهتر از ما ندارد. چشم مأمور ها را دور ديدم و سرم را چند درجه خم
کردم : آن دو صورتشان سرخ شده بود و داشتند با تمام توان جلوي خنده شان را مي
گرفتند.
همان پنج دقيقه ي اول ايستادن ، هرچه دعا و سوره و خواسته داشتم در ذهنم مرور
کردم. بقيه اش را به ثانيه شماري مي گذرانم. باد از پشت سر به پاهايمان مي خورد و
ايستادن هر لحظه دشوار تر مي شود. بالاخره
بقيه بي هيچ صدايي مي آيند و صف به صف پشت ما را پر مي کنند و سرماي تنهايي کم مي
شود.
حياطي وسيع ،
مستطيل شکل و سنگفرش که دور تا دور آن را يک رديف از درختان بلند احاطه کرده است.
من در ميانه ي طول و يک سوم سمت راست عرض آن
ايستاده ام ، يک ساعت و بيست دقيقه است که يک منظره ي ثابت را نگاه مي کنم:
درخت ، سه مأمور ، مقبره ، همه بي حرکت. هميشه گفته ام ،درخت را در مهم ترين نقطه ي محوطه کاشته اند ، در فواصل
طلايي از همه جا. حياط پر شده است ، کمي به بدن مان تکاني مي دهيم تا يخمان بشکند.
بلندگو که ده ها بار چند فايل صوتي ثابت را پخش کرده ، لحظه ي سال نو را اعلام مي
کند. همه ساکت اند و روبرو را نگاه مي کنند و بعضي ها لب مي جنبانند. چند هزار نفر
پشت به پشت هم اينجا ايستاده اند و حتي صداي نفسشان هم شنيده نمي شود ، صداي تنبور
پخش مي شود ...
"چهار
تابوي خنده دار در زندگي من وجود داشته که يکي شان هفته ي پيش شکسته شد: بازار.
اسمش هم مسخره است. چون از ديد من هرجا که باشي ، وقتي از خانه بيرون مي روي وارد
بازار مي شوي. از مغازه هاي رديفي گرفته تا دوره گرد ها و گداها و آدم هاي ناشناس
که با تقريب خوب آماري هرکدام گداي چيزي (پولي) اند و فقط در ازاي چيزي ، شيئي را
به تو مي دهند.
اين روز ها اگر خانه هم محل خريد و فروش و من و تو نباشد ، وارد اينترنت شوي بازار
است و بازار گرمي.
بازار تهران،
اما در تخیل من مخوف تر از اوين و کثيف تر از مذهب بود و هرکس که به بازار مي رفت يا
معتاد بود يا فروشنده ي دارو يا پادوي يک پير لمپن حجره دار. بازار جايي بود که
آدم را به چارهزار مي فروختند. تقريبا همين هم بود ، به غير از بلبل.
يک بار که سوار مترو بودم به جاي اينکه در توپخانه خطم را عوض کنم ، ديدم که به ايستگاه
پانزده خرداد رسيده ام. آنقدر ترسيده بودم که از مترو بيرون آمدم و با تمام توان
تا متروي توپخانه دويدم.
يک روز سربدار گفت بياييد ببرم و بازار را نشانتان بدهم ، آنجا را کامل مطالعه کرده ام و مثل کف دست بلدم. من و سردار به شدت استقبال کرديم ، ما واقعاً ديوانه ي تجربه هاي نزديک به مرگيم!
سردار را راضي کردم که بوي بد مترو و آدم هايش را ناديده بگيرد و براي دومين بار در طول زندگيش سوار مترو شود ، اين که در برابر بازار چيزي نيست، من و سربدار هم مواظبيم تن کسي به تن او نخورد.
به ايستگاه کرج رفتيم و در کمال تعجب ، با يک ايستگاه خلوت و قطاري خلوت تر مواجه شديم و با آرامش و احترام و به موقع سوار شديم ، نشستيم و شروع به صحبت کرديم و پيش از آنکه فرصت کنيم فاجعه ي زمان شلوغي را براي سردار توصيف کنيم به تهران رسيديم. قطار سريع السير هم بود. شاخ سربدار جوانه زد.
متروی صادقیه
اما همیشه یک خوان واقعی است. زمان بندی و موقعیت یابی و پرهیز از انسانیت تنها
راه نشستن است و ما هرسه نشستیم. واگن پر شد ، در با دشواری بسته شد و به محض حرکت
، موبایل من زنگ زد : سلام Solo ! خوبی ؟ کجایی؟ من توی مترو هستم، دارم با سردار و
یکی از رفقا میرم بازار. نه بابا داریم توریستی میریم. تاحالا نرفته بودیم. خوبه
سلام میرسونه.... آره شنیدم چی گفته! همکارم همیشه میگه ایرانیا خرن ، همیشه
منتظرن یکی براشون تصمیم بگیره ، من که به حرفای همکارم معتقد نیستم ، تو هم که
منو میشناسی حتی خلاف جهت هم شنا نمی کنم ، از آب اومدم بیرون زدم به کوه ، از من
بپرسی میگم مشکلی وجود نداره ، همه چیز
داره طبق چها ر نیروی بنیادین فیزیک درست و دقیق پیش میره ، ...هسته ای قوی ... ملت
کتاب نمی خونن ، کتاب خوناشم که ماییم ، فکر تولید نمی کنیم ، چه انتظاری داری؟ توی
یک مقاله گفته بود هممون یک احمدی نژاد درونمون داریم. همینجا تو مترو یکی بهم زل
زده و بذاریش همین ایستگاه بعد بهم دستبند می زنه ، بیسیمش از زیر کاپشنشن معلومه
، ...
همه به سمتی که من نگاه می کردم خیره شدند. ایستگاه توپخانه بود ، ما پیاده شدیم
و خنده کنان از میان جمعیت به سمت متروی
حرام مطهر دویدیم. تلفن ساختگی بود ، حتی در همین متن.
پانزده
خرداد.تهران. بازار. شاخ سربدار را نگاه
کردم که داشت بالا می آمد ، داد زد : یعنی چه که دم عید ، وسط روز اینجا به راحتی
راه می رویم. پس می گویند اقتصاد خوابیده همین است. من شما را اینجا آوردم که جمعیت
را نشانتان بدهم. و از همانجا تا انتهای روز پکر شد. فقط گاهی اطلاعاتی از نحوه ی
شکل گیری شهر های مذهبی حول یک بازار ، یا تاریخچه ی حوادثی که در این میدان ها و
خیابان ها روی داده بود بیان می کرد ، چند بار هم تاکید کرد که اینجا قلب اقتصادی
ایرا ن است .
بی اغراق ، اجناس بازار عینا همان بنجل های چینی درجه سه ای بود که کنار خیابان می فروشند ، فقط به میزان
انبوه که به شهرستان ها بفرستند. تمام.
ترسناک ترین اسمی که شنیده بودم : خیابان ناصرخسرو. عجب که یکی از خلوت ترین و زیبا
ترین خیابان تهران از آب درآمد. بنا های کنده کاری شده ی صد ساله ، دارالفنون و پیرمرد
.
یکی از بنا ها آنچنان مجذوبمان کرد که چند دقیق به بالای سرمان خیره ماندیم
. یک موتور سوار هم به ما پیوست و گفت این همه مدت که اینجا کار میکنم این زیبایی
را ندیده ام. کنجکاوانه به درون ساختمان رفتیم تا شاید با شگفتی بیشتری مواجه شویم
، اما چیزی نیافتیم مگر پیرمرد را.
خشن ترین ساختمان دنیا از همینجا چشم را آزار می دهد، بعد از انقلاب و بسیجی وار
طراحی شده و مربوط به مخابرات است.
بر میگردیم و یک راست به قلب بازار می زنیم. شاید بهترین مکان برای مطالعه ی رویارویی و عدم سنخیت سنت و تجدد اینجاست. در جایی که معماری آن بوی هزارو یک شب می دهد ، لباس زیر
زنانه سایز بازاری پسند سرو میکنند و در جایی که یک پسر بزک کرده حجره دار است ،
اشیایی رازآمیز سطحی می یابیم. اگر بتوانیم چشممان را بر روی نازل بودن اشیا و آدم
هایشان ببندیم و صدای کاروان شتر ها را بشنویم سفر خود را در لایه های دیگر بازار
آغاز کرده ایم ، آواز بلبل از ناکجا راهنمای شما می شود تا بدون ترس از کیف قاپان
موتور سوار یا قمه به دستان هیز ، به گرهگاه جهان ها برسید . هیچ گاه به لذتی عمیق
نرسیدم مگر اینکه پیش از آن و برای آن از شر جانم رها شده باشم ، خواه عکاسی از یک
گل در شکاف صخره ی مشرف به پرتگاه ، خواه یخ زدن در سرمای شب کوه ، خواه خواستن خواستنی
ترین معشوق زمانه و خواه غلبه بر ترسی تابو وار. در این لایه ، بازار پیچیده است ،
آدم های این لایه ، دین دار و عمیق اند ، پیر مرد هایش سرشار از راز اند ، پیچ هایش
تاریخی و کوچه هایش پر درخت اند. واقعا چنین است.
واقعا چنین است که بازار ، در طول تاریخ ، معنایش را از دست داده و هیچ چیزی برای ارائه ندارد ، ما خود باید ببینیم ، چشم ببندیم و به آن معنا دهیم. پس به سبک والتر بنیامین خود را به مسیر سپردیم تا گم شدیم ، به زیر زمینی سرد رسیدیم که همه در سکوت و دزدانه به ما نگاه می کردند . آرام از آنجا که بازار فرش بود فرار کردیم ولی به قصد گمگشته ترشدن در مسیر هایی تنگ و تاریک تر . به چهار راه رسیدیم و تیله خریدیم. از مسجد گذشتیم. هر مسیر را چند بار عبور کردیم. برای سومین بار به چهار راه مسقف رسیدیم . پیرمرد همان وسط روی صندلیش نشسته بود. جلو رفتیم تا عکسی از او بگیریم : چهره به شعاع آفتاب سپرده بود که از سقف منحنی چهار راه به پایین می تابید. مدتی بود آفتاب را ندیده بودیم. یاد دیوژانس کلبی افتادم. گرچه آرامشی داشت ، اما من هیچ وقت دنبال آرامش نبودام : از آشوب غبار معلق در شعاع آفتاب عکسی گرفتم که پیرمرد هم به صورتی مبهم در پس زمینه دیده می شد.
از پیچیدگی
معماری ناخودآگاه تاریخی اش به وجد و از سطحی بودن امروزش به تنگ آمدم . چشممان پر
شد از اشیای پلاستیکی و تزیینات بدلی. هنگام اذان ، خسته به شرف الاسلام رسیدیم و
بهترین ته چین دنیا را خوردیم.
باز هم در آن دالان های خودسان تکرارسا گشتیم و گشتیم تا با این بازار بیسود انس
گرفتیم. در این دنیا که پیچیدگیش را میانگین مردم شکل می دهد ، هیچ چیز ترسناک نیست
که خسته کننده هم هست. سراسر تکرار معطوف به سادگیست. هرچند هیچ کس را نشناسی.
بازار باریک است و نمی توانیم مدتی یک جا بایستیم ، مکانیزمی جالب ما را مدام در
حرکت نگه می دارد. گاری ها همواره باید کالا ها را جابجا کنند و برای ایجاد راه
عبور باید جابجا شویم. مردم پشت سر هم فشار می آورند. بازار شلوغ شده است ولی رشد
شاخ سربدار ادامه دارد.
به خیابان آمدیم. مملو از مردم تیره پوش همیشگی. گویی عید عزایی است که به جبر
هنجارها باید بهای آن را پرداخت کنند.
نوروز هم گندیده است. برای دیدن یک چیز جالب به بازار آمدیم اما انگار سرو وضع و
ظاهر ما برای بازاریان جالبتر آمده بود...
فقط می خواهم سوار مترو شوم و به بالای شهر بروم . بی حوصلگی نشان می دهم. بقیه هم خسته شده اند. برای آرامش چشم و گوشمان هم که شده به الگو های تکراری سنگفرش توسی روشن نگاه می کنیم و سر به زیر به سمت ایستگاه می رویم.
یک آن دیگر
پاهای تیره و کفش های خاک گرفته تمام شد ، مثل سکوت جنگل. سرم را بالا آوردم و
چشمان تعجب زده ی سردار و سربدار که جلوتر از من ایستاده بودند و به پشت سر من
نگاه می کردند را دیدم ، گفتند سربراه نگاه کن! در قوسی که سرم باید طی می کرد تا
به پشت بنگرد ، هیچ کسی در شعاع دیدم نبود، انگار طلسمی ورود به اینجا را ممنوع
کرده بود ، وسط خیابان خالی بود و مردم از آن گوشه می گذشتن و ما سه نفر تنها بودیم.
پشت سرم بلبل می خواند. همان صدای لایه های زیرین بازار بود. در تمام روز آن را می
شنیدیم و نشنیده می گرفتیم. بلبل با تمام توان می خواند.. انگار می خواست با صدایش
قفس را بشکند. گوش هایمان درد می گرفت . اما بلبل مشکلی با قفس نداشت ، می خواست
صدایش را در کله ی ما فرو کند. مثل سه مجسمه به قفس بلبل خیره شده بودیم و مردم
انگار که اصلا چنین صحنه ای را نمی بینند از آن طرف رفت و آمد می کردند. بلبل راست
به عمق چشمان ما زل زده بود و همه ی آواهای
سحر آمیز را فریاد می زد ، جانش را در صوتش گذاشته بود تا پرده های مدام گفتگوی
درونی ذهن نافهم مرا بدرد. راز می گشاد ازآنچه که پیرمرد در آن ساختمان نگفت و
آنچه در آن چهار راه آفتاب که ندیدیم.
خواب پیرمرد ، ملات دیوار فراموشی علم شده برگرد علم گردانندگان گرده ی تاریخ در بازار
تاریک است. بازار هر روز از طول موجش بزرگتر می شود ، تاثیرش کاهش می یابد تا باز
نیاورد دیگر بار را به انبارها ، تا بازارش بیزار شود. جسد بازار روزی لیاقت حضور
روح مردمانی را داشت که فارغ از سود و زیان در این تو در تو عروج می کردند. اکنون
عروج ساختگی را در حجره ها می فروشند.
از بلبل دور می شدیم و او رو به ما آنقدر خواند تا بدانیم هنوز بازار را ندیده ایم...
"
صدای تنبور قطع شد. پس از چند گفتار و دعا مراسم پایان یافت. تا رسیدن به خانه به حال و روز سرمازده مان خندیدیم .
زندگی به مثابه ی بازی : بازی ، در چهارچوب قواعدی "معین" و "معدود" انجام می شود در نتیجه انتخاب ها و زمان محدود اند ، اما هیچ یک از این ها در زندگی برقرار نیست . چنین اعتقادی مکانیستی و نشانه ی ناامیدی و زوال است.
نتیجه گرایی ، بازی را جدی و مبتذل و مجازی را حقیقی می کند.
حماقت ، جدی گرفتن بیش از حد بازی است .
راز ، بازی با حقیقت است و تنها قاعده ی این بازی ، حفظ بازی است.
- انسان عادی کسی است که چنین ادعایی دارد ،ناتوان ذهنی دغدغه اش را دارد ، نابغه ، عادی بودن خود را رد میکند ... گویی انسان ، حیوان مدعی است.
- اگر فقط به نتیجه نگاه کنیم (و نه سلسله علل) ، همه ی چیز متناقض به نظر می آید.
- مرزی بین کردار های آدمی وجود ندارد ، همه در هم پیوسته و نتیجه ی یک تفکر اند. کردار های متناقض یا نشانه ی جهل محض اند یا علمی برتر از مشاهده گر.
- عشق از دید زنان ، پدیده ای ابطال پذیر (علمی) و از دید مردان ، پدیده ای اثبات پذیر (غیر علمی) است.
- تعریف نشده ، چیزی است که ضد آن را نمی شناسیم : ضد مجموعه چیست؟ ضد نقطه؟ ضد زمان؟ ضد خدا؟
چگونه می توانم گوش کسی را بکنم که فقط مرا از خواب بیدار کرده یا یک زن را در خانه اش به هر دلیل به دو نیم کنم یا پسر نوجوان خودم را بکشم یا پوست سر یک دیو را روی کله ام بگذارم یا شایسته ترین مرد زمان را بکشم چون از روی خامی می خواهد دست مرا ببندد ، خوب ببندد ، آیا به صلح نمی ارزد؟ آیا الگوی من کسی است که به اندازه چهل مرد میخورد ، شاید در عمرش حتی یک کتاب هم نخوانده ، اکثر اوقات مست بوده و نه یکی که همه ی آن کار ها را کرده است؟!
- منطق میکروسکوپی ، دنبال کردن علت و معلول هاست. آ=>ب=>پ=>...
- منطق مزوسکوپی ، گمان ، میزان یا احتمال وجود علت هاست. آ --٪--> ب
- منطق ماکروسکوپی ، بر مبنای چرخه بازگشتی و تکاملی معلول و علت است . آب <= آآ + ب
- منطق متا سکوپی ، اینکه با یقین کامل به یک فرد کر ، کور ، لال و نادان ، مطلبی را نشان دهی .
در دنيايي که ناگزير ، اکثريت افراد، متوسط خواهند بود ، اين همه ستايش از بزرگان فقط منجر به پوچي ارزش ها و خوار شدن اکثريت خواهد شد. دموکراسی یعنی درستی نظر اکثريت. پس جوامع دچار گونه اي خود ويرانگري مي شوند. افراد خود را نمي خواهند ، از اکثريت مي گسلند تا ارزش هاي خود را بسازند و قهرمان خود شوند. پس يا نظر اکثريت نبايد ملاک باشد ، يا منش قهرماني بايد برچيده شود و متوسط بودن ارزشمند گردد.
مگر مي شود نظر اکثريت متوسط ، شرط باشد و در عين حال ، اقليت برتر را ارج نهاد؟
"گلشن راز" :
شد آن وحدت از اين کثرت پديدار * يکي را چون شمردي گشت بسيار
عدد گرچه يکي دارد بدايت * وليکن نبودش هرگز نهايت
...
عدم آيينه ، عالم عکس ، و انسان * چو چشم عکس در وي شخص پنهان
تو چشم عکسي و او نور ديدست * به ديده نور ديده کس نديدست
جهان انسان شد و انسان جهاني * از اين پاکيزه تر نبود بيانينی
25 سال پيش ، هر پنج شنبه ، پاییز
-اين گيت نگهباني مال چيه
؟
-براي "چغازنبيل"
-مامان! چرا لبه هاي جاده عين دندوناي گرگا اينطوري اينطوري
شده؟
-جاده رو آب برده . بارون اومده آب طغيان کرده اومده جاده رو
با خودش برده...
-آب برده؟ نيفتيم پايين ، الان مي خوايم از روي پل رد بشيم؟
من بيام جلو بشينم؟
-بابات مواظبه ، نه همون پشت پيش خواهرت بشين ، الان مي رسيم
به پل ، اِ اين آهنگه که دوست داري...
-يوهو يوهو ! اون آهنگه اومد ، من ديگه بچه نميشم ...
-بچه ها بشينين رسيديم به
پل
-من مي خوام آب و ببينيم ، مي خوام برم اون پنجره
-مواظب باش بچه خيلي سرشو نکنه بيرون
-سلام آب ! سلام آب! چقدر نزديکه ، هميشه اون پايين بود ،
بابا تند تر برو نيفتيم تو آب ، گرداب داره نگاه اونجا رو ، آدم بيفته اون تو چي
مي شه؟
-باد ميکنه مياد روي آب ، تمساحا مي خورنش
-باد مي کنه؟ تمساح داره...بابا تند تر برو! بابا...
-نگاه کن اون ماشينه داره تانک ميبره جبهه
15 سال پیش ، جمعه تابستان
خورشید ، پشت درختان آن سوی رود به
کمین میرود . بستنی و نسیم کناره ی رود و هلهله ی شادی درون پارک و
ما همه ی نوجوان های هم سن و سال فامیل که
اولین بیرون رفتن های رفیقانه را تجربه می کنیم. هوا سرخ است . زندگی رو به آغاز
است همچنان که ابراهیم از آتش بیرون می آمد. آزادی بی حد و حصر در گفتن هر حرفی و نگاه
کردن به هر کسی و نشان دادن آنچه هستیم بدون نگاه سنگین مادرها. خیل انرژی و اندک پول
پس اندازمان را صرف شادی می کنیم. حریصانه انسان ها و رفتارشان را می کاویم ،افتخار
از آن کسی است که دختر زیباتری او را ببیند ، هنوز مرز حیا را رد نکرده ایم ، هرکداممان که ایده ی کار نا معقولی می دهد یا همه چنان بر سر
او می کوبیم و به او می خندیم یا بی هیچ اندیشه ای آن کار را می کنیم ، از درختان
بالا می رویم ، سه بار سفینه سوار می شویم تا حالت تهوع بگیریم... معیار ، هیجان
است... آرام آرام با تاریکی هوا ، زمزمه ی
رود همه را به سوی خود می کشد. خود را بر ساحلش می یابیم. در یک ردیف می نشینیم و
با پرتاب سنگ به درون رود او را می نوازیم. ابهت دارد. خاطرات و لطیفه ها جاری می
شود. روح های نزدیک تر به سمت هم کشیده می شوند ، بلند می شویم و بر ساحل قدم می
زنیم و از احساسات و عشق هایمان می گوییم ، نسیم رود تا ماه می بردمان.
همچو او عمق می یابیم و می بالیم...
5 سال پیش ، بهار
از درون دره به بلندای یال کوه
رسیدیم ، دشتی پیش روی ما نمایان شد ، محصور میان کوه هایی دیوار مانند ، پنهان از
زمان ، چون نگینی سبز و انواع پرندگان و نسیمی خنک در آن ظهر گرم. بزرگان را شوری
غریب فرا گرفته بود و برق چشمانشان چون خورشید، خونشان می جوشید، گفتند : این است
سرزمین پدران تو. در آن سو "تنگ رشید" است که ایل از آن سرازیر می شد .
آنجا خانه پدر بزرگ و آنجا ، گفتم فقط این را به من بگویید (خدایا) که آیا درست
میبینم؟ آن رود! هیچ کس پیش از این به من نگفته بود که سرزمین نیاکانم بر کرانه
رود من است. سلام آب! سلام آب!
و شب را کنار رود آسودیم با آوای لک لک های وفادار...
امروز
موقع ی صبحانه دستم لغزید ، لبم لرزید ، سینه ام
به درد آمد ، اشکم غلتید ، بوی آشنایی به مشامم خورد ، پنجره را باز کردم نسیمش
آشنا بود، فهمیدم که از رود مولیانم دور شدم. صدایی از درون کوچه می گفت : من خار
مغیلانم تو شاخه گل افشون من چشمه ی خشکیده تو زمزمه ی ..ارون ، ذهنم اصلاحش می
کرد : تو زمزمه ی کارون ، کارون...
ذرات من از امواج کارون است...
روي جاده ي مرگم به تو برخوردم ، باچهره اي مهتاب گون بر شش اسب سياه معنا سوار بودي و بر آسمان وزمين مي تاختي ، آنچنان در نظرم خوفناک بود که از ترس هايم سپري سترگ ميان کنجکاوي و مرگم استوار کردم. ميراث نياکانم که به پيش بيني چنين کارزاري حربه هاي بسياري در وجودم پنهان کرده بودند ، دگرديسي غريبي در لايه هاي قلعه ي روانم ايجاد مي کرد، طي سالها سرگرداني و رويارويي با نيروهاي درون هرگز سخني از تو نشنيده بودم. بيگانگي تو بيش از آن بود که بتوانم مهر نخواستن بر آن نهم. پس با تمام وحشتم ماندم و به انتظار مرگ یا معنا در تو نگريستم . عامل سومي کار بود. سال بي بارو باران ، در بهمن سقوط جهان ، من شاد و رها از قيود زيستن ، عصيان خود بودن را مي چشيدم ، خود را مي آفريدم و انکار تقدير ، سرودم بود. با چوب دست لذت ، گلهاي کنار جاده ي هر لحظه پايان را مي نواختم و با چشمان تنگ ، به روشني افق که همراهم گام بر مي داشت چشم مي دوختم. دفاع از جهانم در گرو کشف تو بود آن زمان که تو برسپر وحشتم مي کوفتي ؛ ماه ها زمان لازم بود که بر اسبان چموشت رکاب گيرم تا به آهنگ گام هاي انديشه ات همراه شوم . فاصله دنياهامان به قدمت تقسيم اولين ياخته ها بود و تلاطم خون در گونه هايمان پرده از چنگال هاي تيز هوش بشري در به بند کشيدن قدرت تفوق بر يکديگر برمي داشت. هردويي را عامل سومي در کار است ، نشانه اش جاودانگي است. سخن نمي گويد. به پيش مي راند و هر دو را نگاهبان است پيغامي دارد :
- آه! پس تو همان ديگري هستي. افسانه نبود. خارج از من نيز کسي هست. بگو از کجا آمده اي از کدام روزن به جهان من وارد شدي ، چه مي خواهي؟ چيزي ندارم جز جان ، که به تو نخواهم داد.
- من شيري در رويا دارم ، آيا تو جنگاوري مي داني؟ گرگ ها در کمين اند.
- نه! مرگ را من تسليمم و و ترس برادرم.من زمينم و تارو پودم تاريکي. سردم! فرزند خاک و کوه و گرما ، تو گرمي نازپرورده ي زمانه ي سرد.
- پس چرا اين چنين آشنا مي دانمت؟
- و من تو را اينچنين خوفناک ؟
- ترس تو از دانش من است ، چون کتاب مي خوانمت ، بر هر پيچش ناساز انديشه ات آگاهم. من شکافنده ي روحم و جادوي کلمات بر زبانم و خطر در هوايي است که تنفس مي کنم و...
- ومن هيچم ، ولي سوگند ياد مي کنم که کسي خواهم بود.
- چه خواهي بود؟
- مرد اعداد، جادوگر انتزاعات پیچیدگی درون در آیینه ی برون.
- آه ، خدايت کيست اي آشنا!؟
- خدايي بر من حکم نمي راند ، ولي از ميان خدايان ، خداي ز..
- خداي زمان!
- از کجا دانستي؟
- چون او خداي من است .
خضر در ظلمت و دیو بر دولت و جهان در تردید
تشنه ی رازیست که در دل کوه زمان حک گردید
بشنو از مجنون بی زمان شادان که سرگردان
شکست کوه و بخواند راز و خود به آن راز بدل گردید
به دشت و تندر و آبشار تاختی و من در سکوت محض پا به پایت آمدم تا یکیمان رام شود. اما تو دیوانه ترین عقلایی و وحشی تر از سرزمینی که در آن بالیده ای. رام شدنی در کار نبود. من هم وحشی تر شدم .
ادامه دارد...

- می دونی که چقدر بهت وابسته
ام ، اگه بری جنوب منم میرم شمال .
- افتادم توی سیاه چاله تو نیومدی،آره نیومدی ، یادت بمونه.
- میگم نمی تونم هم فکر کنم هم دوستت داشته باشم ،
میگی تو که همیشه داری فکر میکنی!
- ساختار زن ها دقیقا مثل دنیاست...
- تنها دارایی واقعی انسان ها صفات اوناست
شاید بزرگترین
مزیت بزرگسالان بر کودکان این است که :
می دانند کاملا ً مقصر نیستند.
خواندن هر نوشته ، ریتم مخصوص خود را می خواهد (تا فهمیده شود)
هر ریتم ، تنفس خود را دارد،
هر تنفس ، اثری بر تعادل بدن می گذارد،
هدف از مبارزه ، بر هم زدن تعادل حریف است،
خواندن هر نوشته، یک مبارزه است و یک ایمن سازی .