تبليغاتX
فرافکنی

Dream Hour

چهاردهم آبان 1388

ساعت ده صبح پاییز ،
هر انسانی در این آفتاب زیباست :
باخ که سونات سل مینورش را می نوازد،
یاران که به دل کوه می زنند
و عیاران که  شادی قسمت می کنند ...

ساعت ده صبح ، در پاییز ،
ساعت تکامل است :
نوشتن بر بیستون ، ساختن اهرام ، عروج با اینکاها...

ساعت ده صبح پاییزی ،
مزدوری حرام است :
بیگاری در چهار دیواری های ایزوله ،
جواب پس دادن به رئیس حریص
زیر نور فلورسنت ...

صبح پاییزی ،
ده بار پشت چراغ قرمز می ایستم و جنب و جوش مردم را نگاه می کنم
و هیچ چیز تکراری نیست .


 

Family Lotto

دوازدهم مهر 1388

Nikon D40X, Nikkor 70-200 Lens, Tehran 1 October 2009, Rudehen Tehran

70-200 Nikon D40X, Nikkor Lens, Tehran 1 October 2009, Rudehen Tehran

 

ماه پیشانی

نهم مهر 1388

روي جاده ي مرگم به تو برخوردم ، باچهره اي مهتاب گون بر شش اسب سياه معنا سوار بودي و بر آسمان وزمين مي تاختي ، آنچنان در نظرم خوفناک بود که از ترس هايم سپري سترگ ميان کنجکاوي و مرگم استوار کردم. ميراث نياکانم که به پيش بيني چنين کارزاري حربه هاي بسياري در وجودم پنهان کرده بودند ، دگرديسي غريبي در لايه هاي قلعه ي روانم ايجاد مي کرد، طي سالها سرگرداني و رويارويي با نيروهاي درون هرگز سخني از تو نشنيده بودم. بيگانگي تو بيش از آن بود که بتوانم مهر نخواستن بر آن نهم. پس با تمام وحشتم ماندم و به انتظار مرگ یا معنا در تو نگريستم . عامل سومي کار بود. سال بي بارو باران ، در بهمن سقوط جهان ، من شاد و رها از قيود زيستن ، عصيان خود بودن را مي چشيدم ، خود را مي آفريدم و انکار تقدير ، سرودم بود. با چوب دست لذت ، گلهاي کنار جاده ي هر لحظه پايان را مي نواختم و با چشمان تنگ ، به روشني افق که همراهم گام بر مي داشت چشم مي دوختم. دفاع از جهانم در گرو کشف تو بود آن زمان که تو برسپر وحشتم مي کوفتي ؛ ماه ها زمان لازم بود که بر اسبان چموشت رکاب گيرم تا به آهنگ گام هاي انديشه ات همراه شوم . فاصله دنياهامان به قدمت تقسيم اولين ياخته ها بود و تلاطم خون در گونه هايمان پرده از چنگال هاي تيز هوش بشري در به بند کشيدن قدرت تفوق بر يکديگر برمي داشت. هردويي را عامل سومي در کار است ، نشانه اش جاودانگي است. سخن نمي گويد. به پيش مي راند و هر دو را نگاهبان است پيغامي دارد : 

- آه! پس تو همان ديگري هستي. افسانه نبود. خارج از من نيز کسي هست. بگو از کجا آمده اي از کدام روزن به جهان من وارد شدي ، چه مي خواهي؟ چيزي ندارم جز جان ، که به تو نخواهم داد.

- من شيري در رويا دارم ، آيا تو جنگاوري مي داني؟ گرگ ها در کمين اند.

- نه! مرگ را من تسليمم و و ترس برادرم.من زمينم و تارو پودم تاريکي. سردم! فرزند خاک و کوه و گرما ، تو گرمي نازپرورده ي زمانه ي سرد.

- پس چرا اين چنين آشنا مي دانمت؟

- و من تو را اينچنين خوفناک ؟

-  ترس تو از دانش من است ، چون کتاب مي خوانمت ، بر هر پيچش ناساز انديشه ات آگاهم. من شکافنده ي روحم و جادوي کلمات بر زبانم  و خطر در هوايي است که تنفس مي کنم و...

- ومن هيچم ، ولي سوگند ياد مي کنم که کسي خواهم بود.

- چه خواهي بود؟

- مرد اعداد، جادوگر انتزاعات پیچیدگی درون در آیینه ی برون.

- آه ، خدايت کيست اي آشنا!؟

- خدايي بر من حکم نمي راند ، ولي از ميان خدايان ، خداي ز..

- خداي زمان!

- از کجا دانستي؟

- چون او خداي من است .

خضر در ظلمت و دیو بر دولت و جهان در تردید
تشنه ی رازیست که در دل کوه زمان حک گردید
بشنو از مجنون بی زمان شادان که سرگردان
شکست کوه و بخواند راز و خود به آن راز بدل گردید

به دشت و تندر و آبشار تاختی و من در سکوت محض پا به پایت آمدم تا یکیمان رام شود. اما تو دیوانه ترین عقلایی و وحشی تر از سرزمینی که در آن بالیده ای. رام شدنی در کار نبود. من هم وحشی تر شدم .


ادامه دارد...

 

یاد

سوم مرداد 1388
ظهر مرداد خوزستان بود ، از مدرسه می آمدم ، آن روزها برای کنکور سال آینده آماده می شدیم ، در بی سایگی سایبان ایستگاه اتوبوس روی تکیه گاه صندلی های آهنی گداخته نشسته بودم و مدام پشتم را جابجا می کردم و  بادی سوزان چشم هایم را گرم و سرخ نگه می داشت ، منتظر اتوبوس های بی نظم مملو از جمعیت بودم  که معمولا بی توجه عبور می کردند. رطوبت سنگین شرجی هوا در اثر گرما از بین می رفت و تنفس هوای داغ بی اکسیژن راحتتر می شد. دکه ی روزنامه فروشی آن سمت خیابان باز بود ، قدری پول داشتم ، که در اثر عرق در جیبم خمیر شده بود ، گرچه همه ی روزنامه ها توقیف شده بود ولی هنوز جرقه هایی کوته عمر برجا بود . من اصلا روزنامه خوان نبودم ، اما میشد گاهی از شکل ظاهری روزنامه و تیتر آن حدس زد که قابل خواندن است و به خانه می بردم.  آن روز خبری نبود جز مشتی روزنامه ی خاک و آفتاب خورده . آفتاب هم مستقیم بر ناقوس سرم می کوبید. در حال برگشت به ایستگاه در گوشه ی چشمم روزنامه ی سفید براقی توجهم را جلب کرد ، یک روزنامه به زبان انگلیسی ،  بدون شک آن رانادیده گرفتم ، نه به دلیل اینکه از انگلیسی بیزار بودم ، بلکه می دانستم بسیار گران خواهد بود. اما تصمیم گرفتم جهت اطلاعات عمومی ، قیمت آن را حفظ کنم. عجیب اینکه از روزنامه های عادی ارزان تر بود ، پس بدون شک آن را خریدم. احساس روشنفکری میکردم و می دانستم به خانه که ببرم می توانم در توجیه این عمل شجاعانه داد سخن سر دهم. در ایستگاه نشستم و متفکرانه و امیدوارانه شروع به خواندن کردم تا شاید کلمه ای آشنا بیایم. اما دریغ از یک حرف اضافه ی آشنا . پس با بازگشت به روش کودکی ، عکس ها همدم من شدند . در یکی از صفحات ، عکسی به چشمم خورد و جمله ای بزرگ که گرچه سردر نیاوردم اما معنی زندگی نمی داد. با عجله تاکسی گرفتم و در ناباوری و هذیان گرما ، به خانه رسیدم ، بدون هیچ مقدمه و سخنرانی ، مطلب را به خواهرم نشان دادم ، به سراغ لغت نامه رفتیم تا تیتر را ترجمه کنیم : شاملوی بزرگ در گذشت.
 

جهان بدون تساوي

بیست و هشتم تیر 1388

خيسي باران و عرق که در اين شب مه گرفته ي زمستاني  به صورت بخار از بدنم بر مي خيزد ، با باد ميرود ، چشمانم را تنگ کرده ام و قطرات اشکي که از گوشه هاي آنها ميچکد روي صورتم کشيده مي شود و با باد مي رود ، صداي گام هاي سبک خود را روي زمين نرم مي شنوم و زوزه ي باد را در گوش هايم و نفس هاي لذت جويانه ي پيکر تيره اي که سرخوش از وحشي بودن خويش ، از ميان درختان در کنارم جاري است .
شکار امشب ما ، زندگي است که در هوا موج مي زند  و هديه ي ماست به توله اي که تقلا کنان به دنبال ما مي دود  تا آيين رهايي را بياموزد : ستايش از آن کسي است که ترسش با باد مي رود ، پاداش شکارچي زندگي ، آزادي است، جزاي آزادي تنهايي است ،يگانگي در باد مي ماند.

 

رفقا شهيد شدن و برادرا و خواهرامون توي زندان شکنجه ميشن و عربهای لبنانی توي خيابون هاي ما  به خودمون تعدي مي کنن ،ولي چيزي درونم تغيير کرد  .
نا آگاه ، هيجاني ، فراموش کار ، عقب مونده ، نفرين شده ، عجم ، هرچه مي خواهيد صدایم کنيد ،
ولي  چيزي درون من تغيير کرد
.
يک بار هم توي خيابان نرفتم و يک بار هم شب روي بام فرياد نزدم ، مبارزه منفي نکردم ، و مثل يک ترسوي واقعي فقط از
خشم گريه کردم،اما همه ي اينها چيزي را درونم تکان داد ،
همه ي اين جنايت ها  کاري کرد که يه نفر به ايراني ها اضافه بشه،
شايد هم وحشتناکتر ، من انسانيت را فهميدم و يه نفر به آدم ها اضافه شد
:
"
انسان" ، چيزي که دنبال نابودي اون بودن ، الان به دست خودشون توليد کردن
.

 

هیجان vs آگاهی

بیست و یکم خرداد 1388

Gohardasht , Karaj, Iran ,11:30 PM ,9 Jun 2009 , Conservatives Supporter , Presidency Election
 

Knight Of Faith

هفدهم خرداد 1388

- می دونی که چقدر بهت وابسته ام ،
  اگه بری جنوب منم میرم شمال .
- افتادم توی سیاه چاله تو نیومدی،آره نیومدی ، یادت بمونه.
- میگی نمی تونم هم فکر کنم هم دوستت داشته باشم ، تو که همیشه داری فکر میکنی!

 

Forgiveness

بیست و هشتم اردیبهشت 1388
شاید تنها مزیت کودکان بر بزرگسالان این باشد که :
"نیت" دیگران را حدس نمی زنند و
 وحشتناکتر از آن ، این حدس را قضاوت نمی کنند.

شاید بزرگترین مزیت بزرگسالان بر کودکان این است که :
می دانند کاملا ً مقصر نیستند
.

 

واکسیناسیون

بیست و ششم اردیبهشت 1388

خواندن هر نوشته ، ریتم مخصوص خود را می خواهد (تا فهمیده شود)

هر ریتم ، تنفس خود را دارد،

هر تنفس ، اثری بر تعادل بدن می گذارد،

هدف از مبارزه ، بر هم زدن تعادل حریف است،

خواندن هر نوشته، یک مبارزه است و یک ایمن سازی .

 

Pelodictyon

بیستم اردیبهشت 1388
عامل اول ،  کشف خود ، وجود ، خانه
عامل دوم ،  حرکت ، تضاد با خود ، مرگ ،لذت ،سادگی ، آگاهی ، مرز
عامل سوم ، تکرار ، اتصال به دیگر سه تایی ها ،امنیت ، پیچیدگی ، راه
عامل چهارم ، تقارن ، زیبایی ، پایداری ، نا امیدی
عامل پنجم ، ابتذال ، طراوت ، شادی ، انفجار
عامل ششم ، کمال ، راز
عامل اول : جنون...

-  دیالکتیک انسانی :

                 عمل/Act/کردار/مصرف

ایمان/Faith/پندار/مبدا        ارزش/Value/گفتار/کشف

 

ريال

نوزدهم اردیبهشت 1388

  اگر تحولي در نظام حکومتي اتفاق بيفتد که نمي افتد و اميدوارم نيفتد (چون نظام فعلي از نظام بعدي بهتر است حالا نظام بعدي هرچه که باشد) ، چند نکته رارعايت کنيم :

-  نماد ها و عناصر نظام قبلي را پاره و نابود نکنيم و بگذاريم به مرور رنگ ببازد (اگر راست مي گوييد که نظام جديد بهتر است)

-   دموکراسي را انتخاب نکنيم چون شعور جمع برابر است با شعور احمقترين فرد آن جمع که منم و من هم خود خواهم پس دموکراسي شما حرف من خواهد بود که همان ديکتاتوري است.

-   گردن هيچ کس را نزنيد ، چون او حماقت خود ما بوده است.

-  تغيير نکنيم ، هماني باشيم که بوديم ، چون نمي توانيم و در ورطه ي راه رفتن کبک مي افتيم ، تغييرهم يک شبه نمي شود.

-   کار نادرستی انجام می دهی ، گمان می کنی که تو را به خاطر آن کار تنبیه می کنند ، خواب میبینی که آنها موجودات ترسناکی هستند ، از آنها بیزار می شوی ، کارهای نادرست را عمداً انجام می دهی ، بیزاری تو  خودت را خسته می کند ، خستگی تو را از پا در می آورد ، آنها هم سرنوشت تو را دارند.

- پس هیچ نیازی به تغییر حکومت نیست .

 

26

بیست و چهارم فروردین 1388
  کتاب "His Dark Materials" را می خواندم که شب و روز را از من گرفته بود و تخیلم را سیراب می کرد. در حالی که به وضوح می دانستم واقعیت هر روزه ی من ، این زندگی مبتذل وار ساده ، همین سر کار رفتن و آمدن به ظاهر بیهوده ، سرشار از پیچیدگی ها و رموزی است که به خاطر دشواری دیدن آنهاست که به اوهام پناه برده ام. شناخت هر انسانی که با او برخورد میکنم شدیدا می تواند مرموز و کنجکاوی برانگیز باشد. احتمال وجود نیرویی برتر که خدا می نامندش بر پیشبینی ناپذیر بودن اوضاع می افزاید مغز و گفتگوی درونی با خودم که شامل هزاران حلقه بازخورد غیر خطی است... کشش و احساسات متقابل بین دو انسان چیز ساده ای نیست...
 

Harder We Play

شانزدهم دی 1387
به نظر می رسد باید زمان هرچیز فرا برسد!
بازگشت ابدی انسان ها در زمان حیاتشان روی می دهد ، افسوس که نمی دانند...

ادامه مطلب
 

کودکانه

بیست و پنجم آذر 1387

600 تومن یه لنزه
یه دونه رینگ بنزه ،
چارتا گونی برنجزه!  ،
یه اقتصاده کینزه ،
هرکی میگه بی مزه ،

خدا میبرش تو غزه...

 

Scale Free Universe

بیست و پنجم آذر 1387
یک دیدگاه افراطی نسبت به اهمیت تعاملات وجود دارد که Holographic Universe  نامیده می شود و معتقد است تمام ذرات عالم همزمان باهم در اندرکنش هستند و هر جزئی از کائنات ، همه ی کل را در بر دارد.

My First PCB Design
 
 
اگر شاد هستيد ، از دوستانتان ممنون باشید ، از دوستان دوستانتان نيز و از دوستان آنها...
ولي اگر ناراحت هستيد به آنها ربطي ندارد! محققان دانشکده پزشکي هاروارد و دانشگاه سن ديه گو در کاليفرنيا دريافتند که "شادي" ، فقط نتيجه ي درون نگري و استفاده از تکنيک هاي بهبود شخصيتي نيست . شادي در عين حال ، پديده اي جمعي است که در شبکه هاي اجتماعي و به مانند هيجاني مسري ، گسترش مي يابد .

در مطالعه اي که بر روي شادي تقريبا 5000 نفر و در دوره اي 20 ساله انجام شد ، مجققان دريافتند که وقتي يک شخص خوشحال مي شود ، اثر شبکه اي (Network Effect) آن تا سه لايه قابل اندازه گيري خواهد بود. شادي يک شخص ، واکنش زنجيره اي را آغاز ميکند که نه تنها دوستانش را سرشار مي کند بلکه دوستان دوستان و دوستان دوستان دوستان او را هم تحت تاثير قرار مي دهد. اين اثر تا يک سال باقي مي ماند.
غمگيني به آن قدرتي که شادي منتشر مي شود در شبکه اجتماعي گسترش نمي يابد :

Happiness appears to love company more so than misery

محققان کشف کردند که حالات هيجاني ما ممکن است به تجربيات احساسي مردماني بستگي داشته باشد که اصلا نمي شناسيم و در دو يا سه رده ي دوستي از ما فاصله دارند. دو سال است که دانشمندان در حال استخراج (Data mining) داده ها از مرکز مطالعات قلب فرانينگهام هستند و در اين ميان رابطه ميان سلامت و شبکه هاي اجتماعي را با بازسازي اجتماع و افراد درون آن مطالعه مي کنند. داده ها از سال 1971 و به صورت دست نويس تهيه شده اند ، همه ي تغيرات خانوادگي شرکت کنندگان مانند ، تولد ، ازدواج ، طلاق و مرگ ثبت شده است و ليستي از نزديک ترين دوستان ، همکاران ، همسايگان ونحوه تماس با آنها . از طريق اين 4739 نفر ، شبکه اي 50000 نفري حاصل شده که پخش شادي در آن مورد بررسي قرار گرفت. با پر کردن CESDI (که يک متريک استاندارد است) توسط شرکت کنندگان ، محققان متوجه شدند که :
وقتي شخصي خوشحال مي شود ، دوستي که در فاصله ي يک مايلي قرار دارد 25 درصد شانس شاد شدن بدست مي آورد. همسر و هم خانه اي 8 درصد ، خواهر يا برادري که در يک مايلي هستند 14 درصد و همسايه ديوار به ديوار ، 34 درصد.
شگفتي واقعي در روابط غير مستقيم است : وقتي شخصي شاد مي شود ، دوستش نيز متاثر خواهد شد و دوست آن دوست ، 10 درصد شانس شاد شدن خواهد داشت و دوست دوست اين دوست 5.6 درصد. بدين ترتيب اختلاف بين ساختار و عملکرد شبکه هاي اجتماعي مشخص مي شود : وقتي همه ي اشخاص تقريبا 6 سطح فاصله داشته باشند ، قدرت تاثير گذاري ما سه سطح خواهد بود.
قدرت اين تاثير به زمان و مکان وابسته است و با هر دو نسبت عکس دارد.
تحقيقات نشان داده ، که علي رغم چيزي که والدينتان به شما ياد داده اند، اجتماعي بودن به شاديمنجر مي شود. افرادي که در مرکز گروه خود اند شاد ترند با اين حال ، شادي باعث نمي شود افراد به مرکز گروه منتقل شوند. شادي در گروه منتقل مي شود بي آنکه ساختار را بر هم زند.

منبع : www.ScienceDaily.com
ترجمه : ا.ر.س

 

Infinity Dream

یازدهم آذر 1387
خواب دیدم پیامبر شدم.
من و چهار تا از رفقای همیشه شنگول که  دو تاشون بد جوری به خواب های من چسبیدن!
به ما وحی شد که سوراخی به طول بینهایت در سقف ایجاد کنیم ، ساده بود ، پریدیم و کله را محکم به سقف کوبیدیم و تونلی تا بی نهایت پدیدار شد که به علت خمیدگی فضا به دیوار کناری منتقل شد ، من یاد سوراخ فوری توی مورچه و مورچه خوار افتادم ، به خاطر چنین اندیشه مضحکی ، دوستان پیامبر من دست به دعا برداشتند و توبه کردند! و جالب اینکه تا چند ثانیه قبل که پیامبر نشده بودند چه فحش هایی نثار کائنات نمی کردند ...
 
 

پینوکیو و فرشته

ششم آذر 1387
آدم شدم ، اگر اولین فریاد شگفتی نوزاد ، نشانه آدمیت باشد.
انسان شدم ، با فراموشی آنچه پیش رویم بود.
هیچ شدم ، اگر اولین قطره اشک دلتنگی نشانه پذیرش تو باشد.
تا روزی که حلقه ی دلپذیر "خود بودن" را به گردن اندازم و بر پای چوبینم پشت پا زنم.
 

این عنوان این مطلب نیست!

بیست و ششم آبان 1387

AεA
یک مجموعه چقدر خود را در بر دارد؟
-------------------------------------------------------
شناخت ، تصویر کل در پیچیدگی جزء است
شناخت خود، شامل ِخود شدن است
لازمه ی شناخت ، هماهنگی است.
ضد شناخت ، فرافکنی است.
------------------------------------------------------

*      وقتی چیزی را یاد میگیری ، آن را دوباره خلق کرده ای واز این پس دیگر توحتی آن را تعریف میکنی

 
سخنانم را به یک کلمه مکاه ، مهر مزن ، همان است که هست ، به آن میندیش ، اگر طالب آنی بخوان و گر دشمن آنی بسوزان ،  برای گذشته نیست که به یاد آوری و برای آینده نیست که از یاد ببری .
فکر می کنی بکن ، میدوی بدو ، می خوری بخور ، کافری کفر بورز ، می کشی بکش ، می بخشی ببخش ، اگر فهمیدی که راه زندگی تو نشستن ابدی است پس بنشین ، اگر نمی دانی ندان ، اگر مرگی بمیر ، اگر خدایی خدایی کن ،  هر چه ای فقط باش و بکن ، هم آن کس که با سفر و دیدن همه چیز به هیچ می رسد باید با تمام توان تا ابد بدود، هم آن کس که در دل ذرات نیروهای کهکشانی را از هم می درد مجبور به خرد شدن ابدی است، همه چیز باید با تمام توانش به پیش برود ...که شک ، مادر مرگ هاست .


Nikon D40X - March 2008 - Kish - Iran - 3:00 AM

من شک می کنم پس می ترسم ،دیگران بر شک من سوار می شوند ،
پس دیگر من نیستم

ناپدیدار شناسی

شانزدهم آبان 1387
 
(تهیه شده برای درس نظریه آشوب - دکتر گلپایگانی)
با ذکر منبع قابل کپی برداری است.


مقدمه
بحث بر سر تفاوت خرد و دانش است. شايد ريشه آن به دعواي فلاسفه و سوفسطاييان يوناني بازگردد که در پي آن ، فلاسفه از شرم کساني که در ازاي پول ، دانش تدريس مي کردند نام خود را اينچنين نهادند : دوست دار دانش. بحث بر سر حقيقت و واقعيت است ، "حقيقتي" جاودانه و مستقل از ناظر ، در مقابل  "واقعيتي" که در ذهن محدود (يا نامحدود) انسان به طور ناقص شکل ميگيرد و مدل سازي مي شود. اما خوشبختانه اين يک تضاد آنتاگونيستي نيست ، يک انتخاب است  و روشي براي زندگي ، همانند تفاوت ديدگاه عقلا و عرفا...  

ادامه مطلب
 

Alamutَ

هشتم آبان 1387
به روایتی خیام، حسن صباح و خواجه نظام الملک به سه یار دبستانی معروف بوده‌اند که در بزرگی هر یک به راهی رفتند. حسن رهبری فرقهٔ اسماعیلیه را به عهده گرفت، خواجه نظام الملک سیاست مداری عظیم الشان شد و خیام شاعر و متفکر و ریاضیدان... (ویکیپدیا)


Nikon D40X - Hassan Sabbah Castle - alamut - Iran

ادامه مطلب
 

ریاضی آلوده

بیست و هفتم مهر 1387
 


Nikon D40X - 18 October 2008 my sister - Toilet Formula


یک راه کار :
اگر روبروی من نشسته ای ، یعنی خطراهه ی ما خیلی به هم نزدیک و در یک state قرار دارد
I) کاری که نباید کرد : جستجو برای پیدا کردن یا یکی کردن تعاریفمان از مفاهیم بنیادین.
II) کاری که باید کرد : حرکت از نقطه مشترک و با هم.

از نقاط مشترک حرکت کردن به جای تمرکز بر حل اختلافات ، مثل تفاوت Holism و Reductionism.


Nikon D40X - 18 October 2008 - Praying the Mathematics


 
 


Nikon D40X - Vanak Seoul PARK - Little Happy Omen-Seller Girl

میگه :
اصلا تو چرا میخوای منو تعریف کنی؟ مردم "دیگری" رو مرز بندی میکنن ، اجازه میدن خودشون هم مرز بندی بشن تا بتونن بگن : من این رو از تو می خوام یا اینو ازمن بخواه ، اینطوری حتی مجبور میشن طبق تعریف دیگران از خودشون رفتار کنن (میبینی فاجعه رو؟). نه! من مرز بندی نمیشم.هیچ وقت. من آزادم. تو هم حق نداری این کارو با من بکنی. آدما از مرز بندی ِ خودشون خسته میشن و میرن سراغ یه نفر دیگه با  مرزهای دیگه چون روح آزادشون خسته میشه.نمی دونم چرا به این کار اصرار دارن...


Nikon D40X - Vanak Seoul PARK - Chained Modern

 
 



One is now ashamed of repose: even long reflection almost causes remorse of conscience. Thinking is done with a stopwatch, as dining is done with the eyes fixed on the financial newspaper; we live like men who are continually ‘afraid of letting opportunities slip.’ ‘Better do anything whatever than nothing’—this principle also is a noose with which all culture and all higher taste may be strangled. And just as all form obviously disappears in this hurry of workers, so the sense for form itself, the ear and the eye for the melody of movement, also disappears.


اکنون فضیلت واقعی آن است که کاری را سریع تر از دیگران انجام دهیم ، بنابراین مواقعی که انسان در صداقت مجاز باشد بسیار نادر است است و در این مواقع انسان آنقدر خسته است که به گونه ای کریه و زننده ولو می شود...اکنون دیگر کار است که در نظر همگان حق به جانب جلوه میکند و میل به شادی ، به عنوان "نیاز به استراحت" با شرمندگی بیان می شود.


ادامه مطلب
 

تلنگر

نهم شهریور 1387

دقیقا مساله همین است : زمان برای گفتگو با دیگری کم است...
"مسعود بربر"


Nikon D40X - 31 Aug 2008- Saave - Footeina!


Nikon D40X - 31 Aug 2008- Saave - At The Olympics Atmosphere

 

ادامه مطلب
 
با او همراه شدم تا به دیدار جمعی دکتر و نقاش و قهرمان ورزشی افسرده برویم... در مرکزی در کرج ، که نگهدارندگان آن ، خانه خود را فروخته اند تا از اینان نگهداری کنند ؛ سه باکس سیگار فروردین و 120 موز خرید تا تقاضاهایی را که در دیدار قبلی از او داشتند برآورده کند...


Nikon D40x - 28 Aug 2008 - karaj - at a Madhouse

به مرد پشت میله ها بنگرید (مرد پشت دنیا) ...
من در ماشین و زیر کولر لم داده بودم حتی نیم نگاهی به پشت سرم ننداختم ، حتی یک بار ...
به خانه که رفتم ، کنسرو و کالباس و آب معدنی و ماست و خاک دستشویی و ناز و نوازش تمامی خانواده در انتظارم بود ...


Nikon D40x - 28 Aug 2008 - karaj - at my house

او میگوید :
من می دانم که گربه هستم ، پس تا حدی که یک گربه می تواند ، گریگی خوبی می کنم و لایق این نازو نعمتم ، تمام امکاناتم را به کار گرفته ام تا گربه خوبی باشم.
اما این سرآمدان ، قدر خود را ندانسته اند ، تصمیم غلطی گرفته اند ، اسیر ذهن خود شده اند ،
همیشه کسی نیست که ما را به خود برگرداند و به قدرتهای نهفته مان آگاهمان کند.


 
تا سپیده خندیدیم ، به جدی ترین مفاهیم انسانی ،گرما گرم هم ، به خود نیز خندیدیم ،
تا سپیده بلعیدیم ، همه ی خاطرات شاد هم را ، در تلالو ماه ، شهد و شعله و شیدایی پاشیدیم ،
کودکستان درون او ، باغ وحش خفته ی من و دوئل بی رحمانه ی گرگ و انسان ...
نه خدا و نه شیطان ، فاش می گویم من خود زندگی را یافتم.
 

ادامه مطلب
 

دماوند

نوزدهم مرداد 1387

بخش هایی از زندگی وجود دارد که هیچ گاه لمسشان نکرده ایم ؛
برای اکثر ما ، این شامل روان خود و برای اندکی شامل اندام های بدن خود هم می شود و تقریبا کسی پرواز نکرده...
افرادی را میشناسم که از این حرف ها فراتر رفته و زندگی خود و دیگران را می آفرینند...
شاید کسی باشد که مرگ را هم بیافریند...
کسی مثل عطار هم :
پس همه بر چیست بر هیچ است و بس * هیچ هیچست این همه هیچ است و بس




Damavand Peak - 10 Aug 2008 -Nikon D40X




ادامه مطلب
 
Blog Skin