روی سخن من با همزبانانی نیست که تا سی سالگی هنوز با والدین خود زندگی می کنند ، یا برای انتخاب همراه به تایید گلّه ی فامیلی نیاز دارند ،یا کسانی که موقع دلیل آوری، از کلماتی متضمن وابستگی نسبی یا سببی استفاده می کنند، یا احترام به بزرگتر را کورکورانه و احترام به کوچکتر را در حد آزار آنها مهم می دانند، یا انگل های دست پرورده ی سنت، که تغذیه ی روان ِ پریشانشان از سفره ی حیات اجتماعی دیگران و یا برهم زدن روابط اطرافیان صورت می گیرد ، یا هر جنبنده ی مختاری که آبشخور هویتش از اسطبل خانواده،قبیله و ملیت رایج می گذرد. ولی با آنها دشمنی ندارم ، قضاوتشان نمی کنم وحتی به بخش های دیگر وجودیشان احترام صادقانه می گذارم. افراد جامعه ی من اینچنین اند!
در میان آنها، گروه دیگری بی صدا در رفت و آمدند که نمی توان به چشمانشان نگاه کرد مگر وقتی بخواهی وحشیانه به سمتشان هجوم ببری تا از خود دورشان کنی . آنها همانطور که نمی توانند زندگی کنند ، قادر به مردن هم نیستند و همین بلایی است که بر سر نزدیکانشان می آورند. همواره تشنه اند ولی قضیه ی آنها ماجرای زقوم و حمیم است. نمود بارزِ با دیگران زیستن به حساب آنها. کسانی که نمی توانند بدون نقشه ی انتقام ، به اشتباه خود بخندند.
وقتی می خواهند دستگاه فکریشان جور در بیاید ، برای سنگ هم شعور قائل می شوند.
تعطیلات نوروز به آنومیا رفتیم...سربدار که پارسال را همراه ما به "شهر پانزدهم" آمده بود...مطمئن بودیم جایی وحشی و سکنا ناپذیر خواهیم یافت تا در آنجا رام شویم...سردار قبلا در مورد آنومیا مطالعه کرده بود : به آنومیا ، جنگل بی درخت خوش آمدید.
حافظه چيست و چرا ممکن است خود را بفهمد؟
نويسنده : Ernesto Bussola – 2010
ترجمه : امين رضوي
خلاصه : پديده ي حافظه ، به عنوان ويژگي عمومي برخي سيستم هاي طبيعي و مصنوعي ، تنها مي تواند در قالب رويکردي فرآيند مدار نسبت به واقعيت، مورد تحليل قرار گيرد. در اين ديدگاه ، به نظر مي رسد که بعضي پارادايم هاي شناخت شناسانه ي وابسته به خودزايي (Autopoiesis) ، خودسازماندهي و خودارجاعي ارتباطي ژرف تري با ماهيت حافظه دارند. حافظه اي که وظيفه اش ايجاد پيوستگي ميان فرايند هاي گذرا در سيستم هاي پيچيده است. از سويي ديگر ، قوه ي فرايادماني (Meta-Mnemonic) در سيستم هاي حافظه که توانايي خودبيانگري دارند ، موجب بالا رفتن پتانسيل بروز پارادوکس هاي خودارجاعي مي شود. تضاد هايي حاوي مسائل بحراني منطق : مساله ي خود-کدگذاري در يک زبان صوري فاقد نوع، خطر تسلسل نامتناهي و نياز به مدل هايي غير يکريخت از حافظه. بسياري از مدل هاي صوري و/يا محاسباتي و مفاهيمي که براي غلبه بر اين مشکلات در يک دهه ي گذشته بوسيله ي منطق دانان و رياضي دانان توسعه يافته اند ، مانند حساب اشارات (indications calculus) ، نظريه ي فرامجموعه ها (Hypersets Theory) و پادجبرها ، همگي خودارجاع بودن را به عنوان فرايندي سازنده و غير پارادوکسي در سيستم هاي پيچيده ، مثل ارگانيزم هاي زنده و سيستم هاي اطلاعاتي همزمان، معرفي کرده اند. اکثر اين ايده ها ، استعارات و مدل هاي جديدي براي تفکر درباره ي حافظه ارائه مي کنند ، همچنين گام هايي در جهت تعريف ماهيت اساسي و سيستمي پديدارشناسي يادآوري بر مي دارند که شامل و ارتباط دهنده ي مفاهيمي مثل خودبيانگري ، معکوس پذيري ، آنتروپي و زندگي مي شود. علاوه بر اين ، کاربرد اين مدل ها در مساله ي حافظه ، مي تواند مسائل پديدارشناختي عمومي تري را درنظر آورد ، مانند تزويج (Coupling) ميان مفاهيم زمان و هوشياري.
فوتون
تک چراغ خانه را خاموش می کنم تا تنها سایه ای باشم در تلالو لطیف پوست مهتاب گونش.
روانداز را با قدرت به هوا می برم تا با نسیمی بر پیکارمان فرو افتد و دمی موم بال
های خواهش را خنک سازد . فقط ماه پیشانی اش بیرون می ماند . پلکان لحظه ها را بالا
می روم تا آن دم که از دو خورشید چشمانش ، شیطنت همه ی دخترکان دنیا از پس کسوف
پلکانش چون فورانی از همجوشی به جان در حال واپاشی ام پرتاب شود .
ارتعاش
لرزان روی بام ، «پرلمان» ویلونش را می نوازد . سینه ام با بم ترین صدای «کوهن» به
جای I’m Your Man شعر Wolf and Man «هتفیلد» را می خو اند. چیزی شبیه خرخر تهدید آمیز گرگی
که از گریزپایی ماده اش به تنگ آمده و باید برای تمرکز بر مبارزه با رقیبی که راه
او را سد کرده آرامشش را حفظ کند. اینجا رقیب ، آیین مدار بودن خود بی قانون ، در
برابر جاذبه ی نواختر ناشکیبایی معصومانه ی اوست. در بالماسکه ی تک نفره ام ، پچپچه
ی مار می شوم و به نرمی در گوشش می خوانم تا فقط بتوانم پیروزی او را به تعویق
بیندازم. به سبک «یوسا» "... قصه های گناه آمیز در گوشش می خوانم تا سرگرم
شود و خنده برلبانش آورد ، شگفت زده اش کند و آتش بر جانش اندازد". ناگاه ،
نوای چنگی در دشت های مه آلود ایرلند مسحورم می کند ، فلوتی یونانی به ژرفای
هزارتوهای مینوتور، دیدگریدو در وسعت
اقیانوس ، طبل و سامبا و کلماتی که تار و
پود وسوسه هایم را می درد . دوباره گرگ می شوم و به عقب می جهم ، آفریدگار کلمات
به سخن آمده است تا در قلمرو اصوات و حروف ، عددی نباشم .
رزونانس
در میان رایحه ی پاکیزگی، لیمو، زنبق، کاج، رز، وانیل و تونکای پرفیوم قدرتمند او
که با هر تپش نبض ، در آوندهای آبی رنگش دو چندان می شود ، تا افراشتگی گردن کشیده
اش شناور می شوم. در سیر تکامل به سمت انسان معلق و رویارویی با "او" به
مثابه ی "خود" ، بینایی و شنواییم را از دست داده ام ، درک بی واسطه ،شجاعت
می خواهد که این دو از آن بی بهره اند ، بزدلانه در دوردست می ایستند و تخیل می
کنند. بوی پاییز ، نم هوا پیش از باران ، بوی بهار ، خاک ، چمن ، بوی شکار ، بوی
مادینه ی سرکش در مسیر باد. باده ی بازدم او را سرمی کشم .نسیمی دیگر فرومی برم و
او پیک نیمه پر را از دستم می رباید تا بگوید همه ی آنچه توصیف می کنی ، یک روی ماجراست. گم می کنم که این نفس به اراده ی من بوده یا او
، همه ی اراده ام را پیشکش می کنم و او نیمی را با آنچه دارد پیوند می دهد و بر می
گرداند ، دیگر دیوانه شده ایم ، بر می خیزیم ، می ایستیم ، می افتیم بی آنکه رشته
های دمان در مجمر بی زمان سینه مان بگسلد ، بی هیچ تماسی.
انتشار
زبان نفخه های جنون آمیز ، موهبتی است از جانب رب النوع ممنوعه ها به تجربه
کنندگان سرحدات ، در دوره ی ناباروری گره های ناباوری روان های سرگردان.
نویسنده : 2005 Manuel Castells
ترجمه به انگلیسی: Chuck Morse
ترجمه به فارسی : امین رضوی
زندگی دوباره ی آنارشیسم ، یک ایدئولوژی برای قرن 21 با حمایت تکنولوژی
* * *
دنبال کردن بحث ها چه آنلاین و چه غیره در مورد جنبش علیه جهانی شدن سرمایه داری کافی است ، تا بتوانیم در مورد فراگیری اصول آنارشیسم مانند خود-سازماندهی و رد حاکمیت در هر شکل و فرمی صحبت کنیم.
همزمان سازی فاز در ساعت (نوسانگر)های کوپل شده ، یکی از موضوعات داغ تحقیقاتی روز دنیا است که با کار های "وینفری" و "کوراموتو" آغاز شد. بر مبنای مدل ساعت های کوپل شده که توسط این دو نویسنده ارائه شده ، می توان ساختار تورینگ (توضیح از من : فرایندهای تشکیل الگوی ثابت ناشی از واکنش بلوسوف-ژابوتینسکی در عین وجود نشت ) را استخراج کرد که به نوبه ی خود جرقه ی تحقیقات بر روی معادلات و پدیده های واکنش- نشت بود. فیزیولوژیست ها از نوسانگر برای نمایش تک نرون استفاده می کنند. یک سلول عصبی، نوسانگری است که رفتارش بوسیله ی جذب کننده ای آشوبناک توصیف می شود : جذب کننده ی روسلر. از طرفی نشان داده شده است که نوسانگر های ِتصافی ِکوپل شده می توانند با یکدیگر همکاری کنند (همزمان شدن). کارکردهای مغز مانند تشخیص یا توجه ، برمبنای همکاری مجموعه ای از نرون ها ممکن می شود. مطالعه ی دینامیک ِهمکاری ِمجموعه ای از نرون ها با استفاده از نگاشتن فعالیت مغزی بر یک شبکه امکان پذیر است و می توان مشاهده کرد که نیروی محرک تغییرات توپولوژی شبکه ی توصیف کننده ی فعالیت مغز ، یک فرایند renewal غیر پواسونی است که در رژیمی غیرارگودیک عمل می کند.
ترجمه: امین رضوی
منبع :
S.Bianco,,, ,Renewal Aging as Emerging Property of Phase Synchronization,2006
يک ساعت و پانزده
دقيقه است که بدون حرکت با بهترين لباس هايمان به يک صف ايستاده ايم. سربدار سمت
راست من است و مي دانيم در سمت چپ ، چند نفر آن طرف تر سهيل و امين از سرما مي
لرزند. سردار هم احتمالاً حالي بهتر از ما ندارد. چشم مأمور ها را دور ديدم و سرم را چند درجه خم
کردم : آن دو صورتشان سرخ شده بود و داشتند با تمام توان جلوي خنده شان را مي
گرفتند.
همان پنج دقيقه ي اول ايستادن ، هرچه دعا و سوره و خواسته داشتم در ذهنم مرور
کردم. بقيه اش را به ثانيه شماري مي گذرانم. باد از پشت سر به پاهايمان مي خورد و
ايستادن هر لحظه دشوار تر مي شود. بالاخره
بقيه بي هيچ صدايي مي آيند و صف به صف پشت ما را پر مي کنند و سرماي تنهايي کم مي
شود.
حياطي وسيع ،
مستطيل شکل و سنگفرش که دور تا دور آن را يک رديف از درختان بلند احاطه کرده است.
من در ميانه ي طول و يک سوم سمت راست عرض آن
ايستاده ام ، يک ساعت و بيست دقيقه است که يک منظره ي ثابت را نگاه مي کنم:
درخت ، سه مأمور ، مقبره ، همه بي حرکت. هميشه گفته ام ،درخت را در مهم ترين نقطه ي محوطه کاشته اند ، در فواصل
طلايي از همه جا. حياط پر شده است ، کمي به بدن مان تکاني مي دهيم تا يخمان بشکند.
بلندگو که ده ها بار چند فايل صوتي ثابت را پخش کرده ، لحظه ي سال نو را اعلام مي
کند. همه ساکت اند و روبرو را نگاه مي کنند و بعضي ها لب مي جنبانند. چند هزار نفر
پشت به پشت هم اينجا ايستاده اند و حتي صداي نفسشان هم شنيده نمي شود ، صداي تنبور
پخش مي شود ...
"چهار
تابوي خنده دار در زندگي من وجود داشته که يکي شان هفته ي پيش شکسته شد: بازار.
اسمش هم مسخره است. چون از ديد من هرجا که باشي ، وقتي از خانه بيرون مي روي وارد
بازار مي شوي. از مغازه هاي رديفي گرفته تا دوره گرد ها و گداها و آدم هاي ناشناس
که با تقريب خوب آماري هرکدام گداي چيزي (پولي) اند و فقط در ازاي چيزي ، شيئي را
به تو مي دهند.
اين روز ها اگر خانه هم محل خريد و فروش و من و تو نباشد ، وارد اينترنت شوي بازار
است و بازار گرمي.
بازار تهران،
اما در تخیل من مخوف تر از اوين و کثيف تر از مذهب بود و هرکس که به بازار مي رفت يا
معتاد بود يا فروشنده ي دارو يا پادوي يک پير لمپن حجره دار. بازار جايي بود که
آدم را به چارهزار مي فروختند. تقريبا همين هم بود ، به غير از بلبل.
يک بار که سوار مترو بودم به جاي اينکه در توپخانه خطم را عوض کنم ، ديدم که به ايستگاه
پانزده خرداد رسيده ام. آنقدر ترسيده بودم که از مترو بيرون آمدم و با تمام توان
تا متروي توپخانه دويدم.
يک روز سربدار گفت بياييد ببرم و بازار را نشانتان بدهم ، آنجا را کامل مطالعه کرده ام و مثل کف دست بلدم. من و سردار به شدت استقبال کرديم ، ما واقعاً ديوانه ي تجربه هاي نزديک به مرگيم!
سردار را راضي کردم که بوي بد مترو و آدم هايش را ناديده بگيرد و براي دومين بار در طول زندگيش سوار مترو شود ، اين که در برابر بازار چيزي نيست، من و سربدار هم مواظبيم تن کسي به تن او نخورد.
به ايستگاه کرج رفتيم و در کمال تعجب ، با يک ايستگاه خلوت و قطاري خلوت تر مواجه شديم و با آرامش و احترام و به موقع سوار شديم ، نشستيم و شروع به صحبت کرديم و پيش از آنکه فرصت کنيم فاجعه ي زمان شلوغي را براي سردار توصيف کنيم به تهران رسيديم. قطار سريع السير هم بود. شاخ سربدار جوانه زد.
متروی صادقیه
اما همیشه یک خوان واقعی است. زمان بندی و موقعیت یابی و پرهیز از انسانیت تنها
راه نشستن است و ما هرسه نشستیم. واگن پر شد ، در با دشواری بسته شد و به محض حرکت
، موبایل من زنگ زد : سلام Solo ! خوبی ؟ کجایی؟ من توی مترو هستم، دارم با سردار و
یکی از رفقا میرم بازار. نه بابا داریم توریستی میریم. تاحالا نرفته بودیم. خوبه
سلام میرسونه.... آره شنیدم چی گفته! همکارم همیشه میگه ایرانیا خرن ، همیشه
منتظرن یکی براشون تصمیم بگیره ، من که به حرفای همکارم معتقد نیستم ، تو هم که
منو میشناسی حتی خلاف جهت هم شنا نمی کنم ، از آب اومدم بیرون زدم به کوه ، از من
بپرسی میگم مشکلی وجود نداره ، همه چیز
داره طبق چها ر نیروی بنیادین فیزیک درست و دقیق پیش میره ، ...هسته ای قوی ... ملت
کتاب نمی خونن ، کتاب خوناشم که ماییم ، فکر تولید نمی کنیم ، چه انتظاری داری؟ توی
یک مقاله گفته بود هممون یک احمدی نژاد درونمون داریم. همینجا تو مترو یکی بهم زل
زده و بذاریش همین ایستگاه بعد بهم دستبند می زنه ، بیسیمش از زیر کاپشنشن معلومه
، ...
همه به سمتی که من نگاه می کردم خیره شدند. ایستگاه توپخانه بود ، ما پیاده شدیم
و خنده کنان از میان جمعیت به سمت متروی
حرام مطهر دویدیم. تلفن ساختگی بود ، حتی در همین متن.
پانزده
خرداد.تهران. بازار. شاخ سربدار را نگاه
کردم که داشت بالا می آمد ، داد زد : یعنی چه که دم عید ، وسط روز اینجا به راحتی
راه می رویم. پس می گویند اقتصاد خوابیده همین است. من شما را اینجا آوردم که جمعیت
را نشانتان بدهم. و از همانجا تا انتهای روز پکر شد. فقط گاهی اطلاعاتی از نحوه ی
شکل گیری شهر های مذهبی حول یک بازار ، یا تاریخچه ی حوادثی که در این میدان ها و
خیابان ها روی داده بود بیان می کرد ، چند بار هم تاکید کرد که اینجا قلب اقتصادی
ایرا ن است .
بی اغراق ، اجناس بازار عینا همان بنجل های چینی درجه سه ای بود که کنار خیابان می فروشند ، فقط به میزان
انبوه که به شهرستان ها بفرستند. تمام.
ترسناک ترین اسمی که شنیده بودم : خیابان ناصرخسرو. عجب که یکی از خلوت ترین و زیبا
ترین خیابان تهران از آب درآمد. بنا های کنده کاری شده ی صد ساله ، دارالفنون و پیرمرد
.
یکی از بنا ها آنچنان مجذوبمان کرد که چند دقیق به بالای سرمان خیره ماندیم
. یک موتور سوار هم به ما پیوست و گفت این همه مدت که اینجا کار میکنم این زیبایی
را ندیده ام. کنجکاوانه به درون ساختمان رفتیم تا شاید با شگفتی بیشتری مواجه شویم
، اما چیزی نیافتیم مگر پیرمرد را.
خشن ترین ساختمان دنیا از همینجا چشم را آزار می دهد، بعد از انقلاب و بسیجی وار
طراحی شده و مربوط به مخابرات است.
بر میگردیم و یک راست به قلب بازار می زنیم. شاید بهترین مکان برای مطالعه ی رویارویی و عدم سنخیت سنت و تجدد اینجاست. در جایی که معماری آن بوی هزارو یک شب می دهد ، لباس زیر
زنانه سایز بازاری پسند سرو میکنند و در جایی که یک پسر بزک کرده حجره دار است ،
اشیایی رازآمیز سطحی می یابیم. اگر بتوانیم چشممان را بر روی نازل بودن اشیا و آدم
هایشان ببندیم و صدای کاروان شتر ها را بشنویم سفر خود را در لایه های دیگر بازار
آغاز کرده ایم ، آواز بلبل از ناکجا راهنمای شما می شود تا بدون ترس از کیف قاپان
موتور سوار یا قمه به دستان هیز ، به گرهگاه جهان ها برسید . هیچ گاه به لذتی عمیق
نرسیدم مگر اینکه پیش از آن و برای آن از شر جانم رها شده باشم ، خواه عکاسی از یک
گل در شکاف صخره ی مشرف به پرتگاه ، خواه یخ زدن در سرمای شب کوه ، خواه خواستن خواستنی
ترین معشوق زمانه و خواه غلبه بر ترسی تابو وار. در این لایه ، بازار پیچیده است ،
آدم های این لایه ، دین دار و عمیق اند ، پیر مرد هایش سرشار از راز اند ، پیچ هایش
تاریخی و کوچه هایش پر درخت اند. واقعا چنین است.
واقعا چنین است که بازار ، در طول تاریخ ، معنایش را از دست داده و هیچ چیزی برای ارائه ندارد ، ما خود باید ببینیم ، چشم ببندیم و به آن معنا دهیم. پس به سبک والتر بنیامین خود را به مسیر سپردیم تا گم شدیم ، به زیر زمینی سرد رسیدیم که همه در سکوت و دزدانه به ما نگاه می کردند . آرام از آنجا که بازار فرش بود فرار کردیم ولی به قصد گمگشته ترشدن در مسیر هایی تنگ و تاریک تر . به چهار راه رسیدیم و تیله خریدیم. از مسجد گذشتیم. هر مسیر را چند بار عبور کردیم. برای سومین بار به چهار راه مسقف رسیدیم . پیرمرد همان وسط روی صندلیش نشسته بود. جلو رفتیم تا عکسی از او بگیریم : چهره به شعاع آفتاب سپرده بود که از سقف منحنی چهار راه به پایین می تابید. مدتی بود آفتاب را ندیده بودیم. یاد دیوژانس کلبی افتادم. گرچه آرامشی داشت ، اما من هیچ وقت دنبال آرامش نبودام : از آشوب غبار معلق در شعاع آفتاب عکسی گرفتم که پیرمرد هم به صورتی مبهم در پس زمینه دیده می شد.
از پیچیدگی
معماری ناخودآگاه تاریخی اش به وجد و از سطحی بودن امروزش به تنگ آمدم . چشممان پر
شد از اشیای پلاستیکی و تزیینات بدلی. هنگام اذان ، خسته به شرف الاسلام رسیدیم و
بهترین ته چین دنیا را خوردیم.
باز هم در آن دالان های خودسان تکرارسا گشتیم و گشتیم تا با این بازار بیسود انس
گرفتیم. در این دنیا که پیچیدگیش را میانگین مردم شکل می دهد ، هیچ چیز ترسناک نیست
که خسته کننده هم هست. سراسر تکرار معطوف به سادگیست. هرچند هیچ کس را نشناسی.
بازار باریک است و نمی توانیم مدتی یک جا بایستیم ، مکانیزمی جالب ما را مدام در
حرکت نگه می دارد. گاری ها همواره باید کالا ها را جابجا کنند و برای ایجاد راه
عبور باید جابجا شویم. مردم پشت سر هم فشار می آورند. بازار شلوغ شده است ولی رشد
شاخ سربدار ادامه دارد.
به خیابان آمدیم. مملو از مردم تیره پوش همیشگی. گویی عید عزایی است که به جبر
هنجارها باید بهای آن را پرداخت کنند.
نوروز هم گندیده است. برای دیدن یک چیز جالب به بازار آمدیم اما انگار سرو وضع و
ظاهر ما برای بازاریان جالبتر آمده بود...
فقط می خواهم سوار مترو شوم و به بالای شهر بروم . بی حوصلگی نشان می دهم. بقیه هم خسته شده اند. برای آرامش چشم و گوشمان هم که شده به الگو های تکراری سنگفرش توسی روشن نگاه می کنیم و سر به زیر به سمت ایستگاه می رویم.
یک آن دیگر
پاهای تیره و کفش های خاک گرفته تمام شد ، مثل سکوت جنگل. سرم را بالا آوردم و
چشمان تعجب زده ی سردار و سربدار که جلوتر از من ایستاده بودند و به پشت سر من
نگاه می کردند را دیدم ، گفتند سربراه نگاه کن! در قوسی که سرم باید طی می کرد تا
به پشت بنگرد ، هیچ کسی در شعاع دیدم نبود، انگار طلسمی ورود به اینجا را ممنوع
کرده بود ، وسط خیابان خالی بود و مردم از آن گوشه می گذشتن و ما سه نفر تنها بودیم.
پشت سرم بلبل می خواند. همان صدای لایه های زیرین بازار بود. در تمام روز آن را می
شنیدیم و نشنیده می گرفتیم. بلبل با تمام توان می خواند.. انگار می خواست با صدایش
قفس را بشکند. گوش هایمان درد می گرفت . اما بلبل مشکلی با قفس نداشت ، می خواست
صدایش را در کله ی ما فرو کند. مثل سه مجسمه به قفس بلبل خیره شده بودیم و مردم
انگار که اصلا چنین صحنه ای را نمی بینند از آن طرف رفت و آمد می کردند. بلبل راست
به عمق چشمان ما زل زده بود و همه ی آواهای
سحر آمیز را فریاد می زد ، جانش را در صوتش گذاشته بود تا پرده های مدام گفتگوی
درونی ذهن نافهم مرا بدرد. راز می گشاد ازآنچه که پیرمرد در آن ساختمان نگفت و
آنچه در آن چهار راه آفتاب که ندیدیم.
خواب پیرمرد ، ملات دیوار فراموشی علم شده برگرد علم گردانندگان گرده ی تاریخ در بازار
تاریک است. بازار هر روز از طول موجش بزرگتر می شود ، تاثیرش کاهش می یابد تا باز
نیاورد دیگر بار را به انبارها ، تا بازارش بیزار شود. جسد بازار روزی لیاقت حضور
روح مردمانی را داشت که فارغ از سود و زیان در این تو در تو عروج می کردند. اکنون
عروج ساختگی را در حجره ها می فروشند.
از بلبل دور می شدیم و او رو به ما آنقدر خواند تا بدانیم هنوز بازار را ندیده ایم...
"
صدای تنبور قطع شد. پس از چند گفتار و دعا مراسم پایان یافت. تا رسیدن به خانه به حال و روز سرمازده مان خندیدیم .
زندگی به مثابه ی بازی : بازی ، در چهارچوب قواعدی "معین" و "معدود" انجام می شود در نتیجه انتخاب ها و زمان محدود اند ، اما هیچ یک از این ها در زندگی برقرار نیست . چنین اعتقادی مکانیستی و نشانه ی ناامیدی و زوال است.
نتیجه گرایی ، بازی را جدی و مبتذل و مجازی را حقیقی می کند.
حماقت ، جدی گرفتن بیش از حد بازی است .
راز ، بازی با حقیقت است و تنها قاعده ی این بازی ، حفظ بازی است.
- انسان عادی کسی است که چنین ادعایی دارد ،ناتوان ذهنی دغدغه اش را دارد ، نابغه ، عادی بودن خود را رد میکند ... گویی انسان ، حیوان مدعی است.
- اگر فقط به نتیجه نگاه کنیم (و نه سلسله علل) ، همه ی چیز متناقض به نظر می آید.
- مرزی بین کردار های آدمی وجود ندارد ، همه در هم پیوسته و نتیجه ی یک تفکر اند. کردار های متناقض یا نشانه ی جهل محض اند یا علمی برتر از مشاهده گر.
- عشق از دید زنان ، پدیده ای ابطال پذیر (علمی) و از دید مردان ، پدیده ای اثبات پذیر (غیر علمی) است.
- تعریف نشده ، چیزی است که ضد آن را نمی شناسیم : ضد مجموعه چیست؟ ضد نقطه؟ ضد زمان؟ ضد خدا؟
چگونه می توانم گوش کسی را بکنم که فقط مرا از خواب بیدار کرده یا یک زن را در خانه اش به هر دلیل به دو نیم کنم یا پسر نوجوان خودم را بکشم یا پوست سر یک دیو را روی کله ام بگذارم یا شایسته ترین مرد زمان را بکشم چون از روی خامی می خواهد دست مرا ببندد ، خوب ببندد ، آیا به صلح نمی ارزد؟ آیا الگوی من کسی است که به اندازه چهل مرد میخورد ، شاید در عمرش حتی یک کتاب هم نخوانده ، اکثر اوقات مست بوده و نه یکی که همه ی آن کار ها را کرده است؟!
- منطق میکروسکوپی ، دنبال کردن علت و معلول هاست. آ=>ب=>پ=>...
- منطق مزوسکوپی ، گمان ، میزان یا احتمال وجود علت هاست. آ --٪--> ب
- منطق ماکروسکوپی ، بر مبنای چرخه بازگشتی و تکاملی معلول و علت است . آب <= آآ + ب
- منطق متا سکوپی ، اینکه با یقین کامل به یک فرد کر ، کور ، لال و نادان ، مطلبی را نشان دهی .
در دنيايي که ناگزير ، اکثريت افراد، متوسط خواهند بود ، اين همه ستايش از بزرگان فقط منجر به پوچي ارزش ها و خوار شدن اکثريت خواهد شد. دموکراسی یعنی درستی نظر اکثريت. پس جوامع دچار گونه اي خود ويرانگري مي شوند. افراد خود را نمي خواهند ، از اکثريت مي گسلند تا ارزش هاي خود را بسازند و قهرمان خود شوند. پس يا نظر اکثريت نبايد ملاک باشد ، يا منش قهرماني بايد برچيده شود و متوسط بودن ارزشمند گردد.
مگر مي شود نظر اکثريت متوسط ، شرط باشد و در عين حال ، اقليت برتر را ارج نهاد؟
"گلشن راز" :
شد آن وحدت از اين کثرت پديدار * يکي را چون شمردي گشت بسيار
عدد گرچه يکي دارد بدايت * وليکن نبودش هرگز نهايت
...
عدم آيينه ، عالم عکس ، و انسان * چو چشم عکس در وي شخص پنهان
تو چشم عکسي و او نور ديدست * به ديده نور ديده کس نديدست
جهان انسان شد و انسان جهاني * از اين پاکيزه تر نبود بيانينی
25 سال پيش ، هر پنج شنبه ، پاییز
-اين گيت نگهباني مال چيه
؟
-براي "چغازنبيل"
-مامان! چرا لبه هاي جاده عين دندوناي گرگا اينطوري اينطوري
شده؟
-جاده رو آب برده . بارون اومده آب طغيان کرده اومده جاده رو
با خودش برده...
-آب برده؟ نيفتيم پايين ، الان مي خوايم از روي پل رد بشيم؟
من بيام جلو بشينم؟
-بابات مواظبه ، نه همون پشت پيش خواهرت بشين ، الان مي رسيم
به پل ، اِ اين آهنگه که دوست داري...
-يوهو يوهو ! اون آهنگه اومد ، من ديگه بچه نميشم ...
-بچه ها بشينين رسيديم به
پل
-من مي خوام آب و ببينيم ، مي خوام برم اون پنجره
-مواظب باش بچه خيلي سرشو نکنه بيرون
-سلام آب ! سلام آب! چقدر نزديکه ، هميشه اون پايين بود ،
بابا تند تر برو نيفتيم تو آب ، گرداب داره نگاه اونجا رو ، آدم بيفته اون تو چي
مي شه؟
-باد ميکنه مياد روي آب ، تمساحا مي خورنش
-باد مي کنه؟ تمساح داره...بابا تند تر برو! بابا...
-نگاه کن اون ماشينه داره تانک ميبره جبهه
15 سال پیش ، جمعه تابستان
خورشید ، پشت درختان آن سوی رود به
کمین میرود . بستنی و نسیم کناره ی رود و هلهله ی شادی درون پارک و
ما همه ی نوجوان های هم سن و سال فامیل که
اولین بیرون رفتن های رفیقانه را تجربه می کنیم. هوا سرخ است . زندگی رو به آغاز
است همچنان که ابراهیم از آتش بیرون می آمد. آزادی بی حد و حصر در گفتن هر حرفی و نگاه
کردن به هر کسی و نشان دادن آنچه هستیم بدون نگاه سنگین مادرها. خیل انرژی و اندک پول
پس اندازمان را صرف شادی می کنیم. حریصانه انسان ها و رفتارشان را می کاویم ،افتخار
از آن کسی است که دختر زیباتری او را ببیند ، هنوز مرز حیا را رد نکرده ایم ، هرکداممان که ایده ی کار نا معقولی می دهد یا همه چنان بر سر
او می کوبیم و به او می خندیم یا بی هیچ اندیشه ای آن کار را می کنیم ، از درختان
بالا می رویم ، سه بار سفینه سوار می شویم تا حالت تهوع بگیریم... معیار ، هیجان
است... آرام آرام با تاریکی هوا ، زمزمه ی
رود همه را به سوی خود می کشد. خود را بر ساحلش می یابیم. در یک ردیف می نشینیم و
با پرتاب سنگ به درون رود او را می نوازیم. ابهت دارد. خاطرات و لطیفه ها جاری می
شود. روح های نزدیک تر به سمت هم کشیده می شوند ، بلند می شویم و بر ساحل قدم می
زنیم و از احساسات و عشق هایمان می گوییم ، نسیم رود تا ماه می بردمان.
همچو او عمق می یابیم و می بالیم...
5 سال پیش ، بهار
از درون دره به بلندای یال کوه
رسیدیم ، دشتی پیش روی ما نمایان شد ، محصور میان کوه هایی دیوار مانند ، پنهان از
زمان ، چون نگینی سبز و انواع پرندگان و نسیمی خنک در آن ظهر گرم. بزرگان را شوری
غریب فرا گرفته بود و برق چشمانشان چون خورشید، خونشان می جوشید، گفتند : این است
سرزمین پدران تو. در آن سو "تنگ رشید" است که ایل از آن سرازیر می شد .
آنجا خانه پدر بزرگ و آنجا ، گفتم فقط این را به من بگویید (خدایا) که آیا درست
میبینم؟ آن رود! هیچ کس پیش از این به من نگفته بود که سرزمین نیاکانم بر کرانه
رود من است. سلام آب! سلام آب!
و شب را کنار رود آسودیم با آوای لک لک های وفادار...
امروز
موقع ی صبحانه دستم لغزید ، لبم لرزید ، سینه ام
به درد آمد ، اشکم غلتید ، بوی آشنایی به مشامم خورد ، پنجره را باز کردم نسیمش
آشنا بود، فهمیدم که از رود مولیانم دور شدم. صدایی از درون کوچه می گفت : من خار
مغیلانم تو شاخه گل افشون من چشمه ی خشکیده تو زمزمه ی ..ارون ، ذهنم اصلاحش می
کرد : تو زمزمه ی کارون ، کارون...
ذرات من از امواج کارون است...